انسان

زندگی آگاهانه در زندآگاهی زندگی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فلسفه» ثبت شده است

ایرانی‌ها پروانه‌اند!


ایرانی‌ها در باغ هستند، اما بر باغ نه
اگر بر باغ نرویم، بر باد خواهیم رفت

 

پس از انقلاب ارتباطات، عصر اطلاعات و جامعه شبکه ای، هویت‌ها آن‌چنان متلون و متنوع  شده‌اند که دیگر نمی‌توان براحتی از هویت ملی و نظایر آن سخن گفت و استریوتایپ‌ها و کلیشه‌هایی را به ملتی یا قومی نسبت داد، اما کماکان در هر جغرافیایی و هر برش زمانی می‌توان از پاره‌ای ارزش‌ها و صفات نه لزوما مشترک، بلکه مشابه در میان گروهی از انسان‌ها سخن گفت.

عقل ایرانی را در تمثیلی دوگانه از باغ توصیف خواهیم کرد؛ نخست این که ایرانی همچون پروانه‌ای است که از گلی به گلی می‌نشیند، گل را می‌بوید و می‌بوسد (نقش زیبای احساس شاعرانه و پروانه‌وارش را بر شمع هستی می‌کشد و در شوریده‌ترین حالت در این شعله جذب و حتی ذوب می‌شود) اما نمی‌تواند تصوری از کل باغ داشته باشد. باری، کل گرایی و از فراز دیدن، باری سنگین برای ذهنیت ایرانی است؛ همین است که فیلسوفانی بزرگ چون غربیان نداشته‌ایم. نگاه فرازگونه عقلانی و دیدن کل باغ از بالا و سپس نگاه همه‌جانبه و نقاد بدان کاری است که علی‌الاغلب ایرانی در آن ناکام بوده است. ازین‌رو، وقتی به سراغ اندیشمندان ایرانی و تاریخ اندیشه ایرانی می‌روی، سردرگم می‌شوی که چگونه می‌توان تاریخ اندیشه ایرانی را طبقه‌بندی کرد و شرحی ساختارمند از آن ارائه داد. مشکلی که به هیچ روی در نگارش تاریخ اندیشه غرب وجود ندارد.

شاید درعرفان توانسته ایم کمی پر بگیریم و کل باغ را ببینیم، اما عرفان نگاهش شهودی بوده و نتوانسته نگاهی ساختمند و کل‌گرایانه از باغ را به ما بدهد؛ نگاهش به بالا بوده و پایین را شایسته نظر ندانسته است.

عرفان، چشیدن است تا دیدن (چشیدن فراتر از دیدن و دیدن فراتر از دانستن است). عرفان، ذوقی یا چشیدنی است و نمی توان آن را چندان به دیگری منتقل کرد؛ ویژگی علم حضوری- در برابر علم حصولی- همین است؛ قرار نیست از معلومی به مجهولی یا حتی عکس آن برود.

افزون بر اینها، علامه اقبال لاهوری به درستی گفته است که ایرانیان هرگز نتوانسته‌اند همچون هندوها عرفان را در زندگی به کار بگیرند. یک عارف هندو وقتی به وحدت وجود می‌رسد، آن را در تمام زندگی اش کاربردی می‌کند؛ آن‌سان که برای دیگران هم کاربردی باشد.

بنابراین با دو مشکل عمده در تاریخ اندیشه و عرفان مواجه هستیم؛ عدم درک کل گرایانه و عقلی و ساختمند از هستی یا همان باغ و دوم؛ ناتوانی برای کاربردی کردن اندیشه و باورهایمان.

این دو مشکل،  ریشه ای باستانی دارد. زرتشت، مانی و مزدک نتوانسته اند نگاهی منظومه‌مند به جهان ارائه دهند و محقق در بررسی اندیشه‌های این سه تن، مادام به مشکل طبقه‌بندی و صورت‌بندی برمی‌خورد. عرفانی و کنایی‌بودن هم به این مشکل دامن می‌زند تا محقق دامان خود را از سودای یافتن عقلی نظامند برچیند. زرتشت که توانمندترین و خلاق‌ترین اندیشمند ایرانی است، به خوبی توانسته امشاسپندان هفت‌گانه را بر گرد اهورامزدا بچیند. «أشه» را به منزله مهمترین امشاسپند و نماد نظم، درستی و راستی توصیف می‌کند و با عنوان اردیبهشت مورد خطاب قرار می دهد. سپس پادشاهی خوب –که سمبل آن بهمن است- را به برقراری نظم  احضار می‌کند. این همه در حالی است که نمی‌توان به درستی فهمید که زرتشت قایل به خدای واحد است یا حاکمیت دوخدا در زمین؛ یعنی سپنتامینو و انگره‌مینو. بنابراین، در بنیانی‌ترین اندیشه وی نیز تناقض و تردید وجود دارد.

درباره مانی و مزدک هم باید گفت که مانی مقلد اندیشه‌های یونانی درباب تفکیک جهان ماوراقمر و ماتحت قمر بود. مزدک نیز رجعتی دوباره به زرتشت و بازخوانی آن بوده است. هر سه اندیشمند آنچنان سرشار از اسطوره ها هستند که علی‌الدوام از درک عقلی و ساختمند می گریزند.

تنها زرتشت است که اندیشه‌های عمیق و بدیعی دارد، اما وی نیز هرگز نخواسته و شاید هم نتوانسته منظومه‌ای برای افکارش تدارک ببیند.

در پایان این نکته را مورد تأکید قرار می‌دهیم که می‌بایستی تفکیک مشخصی میان منظومه‌مندبودن و نظم داشتن قایل شد. منظومه اشاره به رابطه مکانیکی و یا ارگانیکی میان اشیاء وامور دارد؛ اما نظم می‌تواند میان امور و اشیاء بی نیاز از هم نیز وجود داشته باشد، مانند آن چه روی میز مستقل از یکدیگر وجود دارد.

در پس هر بی‌نظمی، نظمی وجود دارد و از نظم خودجوش یا تئوری آشوب یا بی‌نظمی منظم (Chaos) سخن گفته‌اند. برای همین، ممکن است تفکر عرفانی ابن عربی بسیار منظم باشد، اما منظومه‌مند، شناختی و هندسی نیست؛ نمی‌توان با ابتنای آن نگاهی از بالا یا نزولی و انتقادی به امور یا همان باغ افکند، بلکه نگاه آن از زمین به آسمان و صعودی است. حتی اگر بتوان نگاه وی را منظومه مند دانست، اما به هر روی از بالا، شناختی، نقاد و کاربردی نیست.

 نه تنها عرفان، که فلسفه نیز در تاریخ این مرز بوم، بیشتر مشق مرگ و معطوف به جهان دیگر بوده است. مسائل این‌دنیایی که در فلسفه یونانی این همه مورد توجه بوده است، جایگاه چندانی در تاریخ ما ندارد.

بهره دومی که می‌خواهیم از تمثیل باغ ببریم و سخن را به پایان برسانیم، این است که ما ایرانیان به سبب عدم درک کل‌گرایانه، به محض دیدن خاشاکی یا خاری در اثر یک فرد یا رفتار یک فرد، از او دلسرد می‌شویم، اگرچه خود سراپا خار باشیم. در حالی که زیبایی باغ در کنار درخت و گُل و نهر جاری وهر چه که هست، خاشاکها وخارها، گِل و لای باغ و نظایر آن به عنوان کلیت و تمامیت باغ است. این نکته اخیرالذکر، نکته دیگری در رابطه با وجه شناختی و قوه داوری ایرانیان است. در روزمره هم می‌بینیم که اگر هزاران خوبی به کسی روا داشته باشیم، در اثر یک بدی همه آن خوبی‌ها فراموش می‌شود و دشمنی براحتی جای دوستی می‌نشیند.

روی این ملحوظات، ایرانیان در باغ هستند، اما بر باغ نه؛ یعنی نمی‌توانند از بالا به باغ نگاه کنند و به شناختی کل‌گرایانه برسند. البته باید یادآوری شود که ایرانیان همه چنین نیستند و نبوده‌اند، اما همان کسانی هم که توانسته‌اند نگاه نزولیِ غیرعرفانی به باغ داشته باشند، هرگز شعاع دیدی به وسعت همتایان غربی خود نداشته‌اند؛ ابن سینا و فارابی و امثالهم اگر بهره ای از نگاه کل گرایانه داشته اند، به لطف تأسی از فیلسوفان یونانی بوده است. اینان منظومه‌مند بوده‌اند، اما منظومه‌مند بر باغ نه، بلکه نگاه آن ها به خارج از باغ بوده و آسمان را می نگریسته اند. حتی در تأمل در نفس و احوال خود یا سر در گریبان و درون خویش آسمان را می جُسته‌اند.

فرجامین آن که اگر بر باغ نرویم، بر باد خواهیم رفت. جهان امروز با پیچیدگی‌های زایدالوصف و سرعت خیره‌کننده، بیش از هر زمانی نگاه منظومه‌مند، از بالا، نقاد و کاربردی را می‌طلبد.

 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن سلگی

مصاحبه با دکتر کریم مجتهدی



اصطلاحات مدرن همه‌اش تظاهر و دروغ است/ فقه و کلام شیعه نه کاملاً معتزلی است و نه کاملاً اشعری

ایده‌آلیسم و از این قسم ایسم‌ها را زیاد به‌کار نمی‌برم، چون فکر می‌کنم تحریف افکار می‌کند. رئالیسم و ایده‌آلیسم دروغ است، تظاهر است این‌ها[این ایسم‌ها] دروغ است. این لفظ‌های ایسمی تحریف است.


گروه فرهنگی جهان‌نیوز ـ محسن سلگی: برای مصاحبه با شخص دیگری به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی رفته بودم، که در حین جستجو برای پیدا کردن اتاق شخص مصاحبه شونده به ناگاه متوجه حضور استاد کریم مجتهدی در یکی از اتاق‌ها شدم. نتوانستم بیش از یک عرض سلام و ادب در محضر ایشان باشم. پس از اتمام مصاحبه اول، باز به دفتر ایشان مراجعت کردم. بی‌مقدمه بحث از تئیسم و دئیسم و اشاعره و اعتزالی‌ها و نیز سنت فکری شیعه به عنوان تعادل‌بخش جریان اشعری و معتزله در خلال بحث از فردریش هگل پیش آمد. همگان استاد را به شناختی که از غرب، خصوصاً افکار فردریش هگل دارد، می‌شناسند.



متن زیر حاصل دیدار و گفت‌و‌گوی غیرمنتظره با این استاد فلسفه و چهره ماندگار ایران است. استاد مجتهدی هم‌اینک در هشتاد و سومین سال از عمر پربار خویش به عنوان هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی مشغول به تحقیق و فعالیت است.

جریان مشابه تئیسم و دئیسم(1) و نیز سنتزی که هگل میان این دو برقرار می‌کند در جهان اسلام نیز وجود داشته است؟

بله. اشاعره و معتزله جریان‌های مشابه – و البته نه معادل- در جهان اسلام هستند. نمی توان گفت معادل، چراکه هم اشاعره و هم معتزله نگاه توحیدی دارند. 

تفکر شیعه به طور کلی- مانند آن چه در تفکر شهید مطهری بیان می شود سنتز و تعادل بخش دو جریان اشاعره و معتزله است.

توجه کنید در بحث فلسفی از خدا، موقتاً با شرعیت کاری نداریم. در کلام به یک حکم منزل قایل می‌شوند، سپس آغاز بحث می‌کنند. فلسفه دین این‌گونه نیست، اما فلسفه دینی به لحاظ فلسفی همین‌گونه است؛ یعنی فلسفة دینی نیز مشابه کلام عمل می‌کند.

اما در نهایت باید بین این دو تعادل برقرار کرد. اگر اول وجود خدا را قبول می‌کنیم، این یعنی علم کلام یا همان تئولوژی که خیلی هم خوب و کارآمد است. اما اگر وجود خداوند را از لحاظ برهان عقلانی اثبات کنیم، این  فلسفه یا رویکرد فلسفی می‌شود. برای آن‌که به تعادل رسید ناچار باید از هر دو بحث کرد و یک باز از مفروض داشتن وجود خدا آغاز کنیم و باری دیگر ابتدا با صرف اتکای به عقل به مسئله وجود خدا بیاندیشیم.

یا به عبارتی بهتر باید با هر دو وارد بحث شد. یعنی هم از مجرای کلامی و هم از مجرای فلسفی. شیعه در همه چیز نگاه اعتدالی دارد.



البته استفاده از کلام نیز دو نوع است. متکلم‌ها هم دو نوع‌اند. یک عده اشعری هستند. که اعتقاد دارند عقل انسانی نمی‌تواند دربارة خداوند مطالب اصیلی ابراز کند، بلکه باید «تعبد» داشت. 

در واقع اینها میان «تعبد» و «تعقل» تقابل‌گذاری کرده‌اند. در آن‌سو و در مقابل این گروه و مسلک یک عده معتزله هستند که می‌گویند خدا به ما عقل داده است و با این عقل می‌توان اصول دینی را اثبات کرد. 

برای اشاعره حسن و قبح ذاتی نیست اما برای معتزله حُسن و قبح امری ذاتی است. به نظر اینها از حکم خداوند صرف‌نظر از این‌که بتوانیم آن‌را خوب بدانیم و یا بد بدانیم اجباراً باید از آن اطاعت کرد. 

اشاعره می گویند وقتی توسط دین گفته می‌شود دزدی نکن، از این گزاره باید اطاعت کرد. نباید و نمی‌توان گفت این حکم درست است و یا نادرست است، حسن است و یا قبح است.

ولی معتزله می‌گویند که عقل انسانی خودش باید تشخیص دهد. شیعه و فقه شیعه و کلام شیعه نه کاملاً معتزلی است و نه کاملاً اشعری. شیعه مبتنی است بر هم حکم خدا و هم حکم عقل.

این همان چیزیست که در کتب شهید مطهری به وضوح و برجستگی دیده می‌شود و شهید مطهری به‌درستی توانسته بود میان این دو- حکم خدا و حکم عقل- تعادل ایجاد کند و نیز میان روش اشعری و اعتزالی. 

این یک سنتز در فکر شیعه و در میا معاصران به‌طور مثال در شخصی مانند شهید مطهری است. در واقع این تعادل بخشی فکر شیعه نوعی سنتز است که حقیقت را بهتر از تفکر انحصاری اشعری و اعتزالی نشان می‌دهد. 
هگل بیهوده نمی‌گوید که حقیقت خود را در سنتز نشان می‌دهد.

در غرب نیز مشابه همین مباحث اشعری و اعتزالی مطرح شده است. گروهی جبری مسلک بوده‌اند (مانند اشاعره) و گروهی که طرفدار اختیار و یا گروهی که طرفدار عقل و عقلی مشرب بوده‌اند و گروهی طرفدار شریعت.

جایگاه خدا و حقیقت و نسبت آن با تاریخ در فلسفة هگل چگونه است؟


برای هگل همه چیز جنبه تاریخی دارد. در مسیر زمانه است و ارزش‌ها از زمانه بر می‌خیزد. در عصری ارزش‌هایی به‌وجود می‌آید که ممکن است در عصر بعدی نباشد. اصل برای هگل صیرورت است و خدا در صیرورت برای انسان متجلی می‌شود نه این‌که خداوند ذاتاً در صیرورت باشد.

بنابراین ذات خداوند ثابت است، اما درک انسان از خداوند است که در نگاه هگل متغیر و متاثر از زمانه است.

برای هگل همه چیز در تصرّم (گذر زمان) است معنا پیدا می‌کند. حقیقت در نگاه او امری زنده و پویا است، اینجا او مقصودی درباره خدا ندارد(یعنی با شما موافق نیستم که او خیلی به خدا توجه کرده باشد). 

بحث ایمان ما به خدا است. ایمان ما در صیرورت شکل می‌گیرد و همچنین مستحکم و یا مضمحل می‌شود. در واقع عقل در تاریخ – که اسم کتاب معروف او در فارسی است- نیز منظور تقریباً همین خداوند است. مستقیماً بحث خدا را به آن شکل مطرح نمی‌کند. 

او اینگونه می اندیشد که صلابت خدا در ایمان امروز ما به او هویدا می‌شود، که البته با او  موافق نیستم. صلابت خداوند فرازمانی و فرامکانی است. خود صلابت نیز وابسته به خواست الهی است. 

توجه کنید بحث هگل ایمان به خداست و او مستقیما چندان با خدا کاری ندارد. او می گوید من ایمان دارم اما این ایمان من ممکن است بیشتر و یا کمتر شود. ایمان من در سیر زمان استحکام می‌یابد و یا مضمحل می‌شود و این است و نه دقیقا بحث‌های خدا. بحث‌های هگلی پیچیده است. بگذارید یک مثال بزنم تا قضیه روشن بشود.

اگر کسی۲۰۰سال پیش می‌گفت در ۶ساعت از تهران می‌توان به پاریس رسید حرف دروغی تلقی می‌شد، اما امروز این امر یک حقیقت است. «زمان»، محک حقیقت است. زمان، حقیقت را اثبات و یا سلب می‌کند. 

در نگاه هگل، یک تصور عمیق و درست حتماً باید بعداً تحقق پیدا کند، اگر نیافت پس درست نیست و از ابتدا درست نبوده است. خود حقایق برای هگل جنبة تاریخی دارد. پس تاریخ حقیقت، اعتبار و حقانیت چیزی را نشان می‌دهد.

این اعتباری کردن و وابسته کردن حقیقت به زمان نوعی نسبی‌گروی است. اگرچه او حقیقت را انکار نمی‌کند اما به هر حال به حقیقت کشفی و از نوع دانایی و نیز شیءفی نفسه قایل نیست. گویی حقیقت شبه رخدادی است؛ مانند آنچه پست‌پست‌مدرن‌ها درباره حقیقت می‌گویند. پست‌پست‌مدرنهایی مانند اسلاوی ژیژک که ابتدا و بیشتر از هگل متأثر است و سپس از ژاک لاکان- در برابر پست‌مدرن‌ها که می‌گویند هیچ حقیقتی وجود ندارد قایل به نوعی حقیقت می‌شود آن‌هم از نوع «رخدادی»؛ یعنی حقیقت که در گذر زمان به وجود می‌آید، ساخته می‌شود و مرجعیت‌سازی می‌کند.

 مثلاً من به عنوان یک آدم عادی یک‌دفعه یک عمل شجاعانه انجام می‌دهم و کسی را نجات می‌دهم و پس از این تبدیل به یک سرمشق مرجعیت‌دار و مرجعیت‌زا برای دیگران می‌شوم. حقیقتی که هگل می‌گوید چقدر با این حقیقت رخدادی قرابت دارد؟

این عمل قهرمانانه در استمرار و صیرورت است که حقیقت پیدا کند؛ مضمحل می‌شود و یا استحکام پیدا می‌کند. حقیقت اگر محقق شود، محق است و اگر محق باشد محقق می گردد. در دستگاه هگل این گونه تفسیر خواهد شد.

معادل همان چیزی که هگل می‌گوید آن‌چه که عقلی است ماندنی است و آن‌چه ماندنی است، عقلی است.  در واقع این همان پیوندی است که هگل میان امر کلی و جزیی برقرار می کند. یک‌جور ایده‌آلیسم عینی در اندیشة هگل است(در عین حالی که با جوهر‌گرایی و شیء فی نفسه مخالف است). شما موافق این برداشت هستید؟. 

ایده‌آلیسم و از این قسم ایسم‌ها را زیاد به‌کار نمی‌برم، چون فکر می‌کنم تحریف افکار می‌کند. رئالیسم و ایده‌آلیسم دروغ است، تظاهر است این‌ها[این ایسم‌ها] دروغ است. این لفظ‌های ایسمی تحریف است. 

حالا خیلی الزامی برای به‌کار بردن اصطلاحات خارجی نمی‌بینم. این اصطلاحات مدرن همه‌اش تظاهر و دروغ است.
 شما هم زیاد این قسم اصطلاحات را به کار نبرید.

http://www.jahannews.com/images/docs/files/000347/nf00347535-2.jpg


از ظاهر که بگذریم، فحوای حرف شما درست است. هگل در برابر ایده آلیسم ذهنی، ایده‌آلیسم عینی را مطرح می کند. مثلا او بدین سبب نقاشی را ارج میگذارد که پیوند ذهن و عین است. یعنی نقاش آنچه را در ذهن دارد به عین می آورد و از این طریق هم عین و ذهن را پیوند می دهد و هم در عین حال چیزی فراتر از ذهن و عین و زیباتر از هردوی آنها در قالب نقاشی می آفریند.

دیدار شما خیلی غیرمنتظره بود و ما بدون مطالعه به مصاحبه آمدیم. در آخر می‌خواهیم توصیه‌ای درباره هگل‌خوانی برای ما داشته باشید.

این مطالب نیازمند عمق‌کاوی جدی است و در این گفت‌و‌گو‌ها نمی‌گنجد. بحث‌های روزنامه‌ای نیست. باید اول جزییات هگل را خواند. دست‌کم پدیدارشناسی او را خواند، آن‌وقت بحث درباره هگل مفیدتر و مفهوم‌تر خواهد بود. قبل از هگل باید افلاطون و ارسطو را خواند. بعد در عصر جدید بازتاب افکار سیاسی افلاطون و ارسطو را کار کنید. در قرون وسطی در غرب افکار اگوستینوس در کتاب شهر خدای او -که به فارسی هم ترجمه شده است- بخوانید و قص علیهذا. 

اکنون چه کتابی در دست تألیف دارید؟

کتابی درباره افلاطون و ارسطو

به نقاشی شاهکار رافائل که در آن افلاطون به آسمان اشاره می‌کند و ارسطو به زمین، اشاره‌ای داشته‌اید؟

اتفاقاً یک فصل همین کتاب را به همین نقاشی اختصاص داده‌ام.

با تشکر از شما از فرصتی که برای گفت و گو اختصاص دادید.


پی نوشت:

(1): تئیسم یعنی قائل‌شدن به وجود یک اراده قاهر در عالم که هر طور بخواهد بر عالم اعمال اراده می کند. یعنی باور به وجود خدای قادر مطلق که همه عالم از بنیاد از اوست. در مقابل تئیسم، نگاه رادیکال دئیسمی را داریم. دئیسم همه چیز را در طبیعت می جوید و به گونه ای افراطی خدا را دور از جهان و بدون قدرت دخالت در جهان می داند.

در غرب هگل نخستین کسی است که می خواهد میان دئیسم و ئئیسم یک پیوند برقرار کند. 
افزون بر این، هگل بین دو سنت قبل از خودش که یا تنها به ایده‌ توجه دارند و یا کسانی که صرفاً به ماده توجه دارند، پیوند برقرار می‌کند. از این رو هگل از نادرترین فیلسوفان غربی است که می تواند در سپهر ایرانی به کار آید و بومی سازی شود. خصوصا وجود تفکر وحدت‌گرا در اندیشه او در این رابطه حائز اهمیت است.                                                      


کد مطلب: 347535

آدرس مطلب: http://jahannews.com/vdcexf8xnjh8eni.b9bj.html

جهان نیوز

  http://jahannews.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن سلگی