انسان

زندگی آگاهانه در زندآگاهی زندگی

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

هیچ کس همراه نیست!

۲۷ اسفند یادآور دو رویداد مهم در تاریخ ارتباطات ایران است؛ ۲۷ اسفند ۱۳۰۲ دستگاه تلفن کابلی (زیرزمینی) برای تهران خریداری شد. ۲۷ اسفند ۱۲۳۶ بهره ‏برداری از تلگراف در ایران آغاز شد. این خبر در شماره ۳۷۲ روزنامه وقایع اتفاقیه با عنوان موفقیت آمیز بودن رویداد سیم کشی تلگراف در مدرسه دارالفنون اعلام شد.

۹۰ سال از راه‌اندازی تلفن و حدود ۱۶۰ سال از اولین حضور و استفاده تلگراف در ایران می گذرد. آن روزی که تلگراف در ایران راه اندازی شد، صرفا کاربردی محدود برای افرادی معدود داشت و بسیاری از مردم حتی از وجود این تکنولوژی تا سالها بعد بی اطلاع بودند. این وضعیت درباره تلفن هم صادق است.

امروزه دامنه ارتباطات الکترونیک، گستره ای زاید الوصف و خیره کننده دارد. معجزه کلیک تا شگفتی وایبر و وی چت که اخیرا به همنشین مالوف و مانوس افراد تبدیل شده است، ارتباطات بین انسانی را به ظاهر سهولت می بخشد، اما از آن سو به تنهایی و انزوای انسان ها منتهی می شود. ارتباطات انسانی را از فرم واقعی به فرم مجازی سوق می دهد و البته گویی این مجازی‌بودن، مجاز است که به واقعیت نیز شکل و فرم بدهد، ارزش تعیین کند، سبک زندگی ما را شکل بدهد، تفسیر از جهان را در برابر دیدگان ما بنشاند و برایمان انتخاب کند و... همان چیزی که ژان بودریار در تحلیل جهان مجازی (Virtual) از آن تحت عنوان ابرواقعی (Hyper real) یاد می کند، این ابرواقعی خواندن جهان مجازی به معنای تعیین‌کنندگی و سروری آن نسبت به واقعیت است.

مهمتر از همه اینها ارتباطات مجازی، به گونه ای کوکورانه به مصاف ارزشهای سنتی می رود که اتفاقا همواره منشا آرامش بوده اند. هیچ کس در این تردید ندارد که سنت، سبب آرامش است و زندگی سنتی به معنای زندگی کمتر استرس آور است. چه کسی است که نداند صله رحم و دیدار اقوام در ایام نوروز که تا پیش از اینها یک ارزش رایج و روان و پرصلابت بود، اکنون غالبا به یک پیامک و حداکثر تلفن فروکاسته شده است؟ و باز چه کسی می تواند منکر آرامش‌زایی دیدارهای فامیلی و خانوادگی شود؟

آنچه آمد از جمله انتقاداتی است که در پهنه گیتی بر ارتباطات الکترونیک وارد می شود. اما آنچه که از طریق دستگاه های همراه در ایران جریان دارد، بسی بیش از وضعیت آن در جهان قابل نقد و انتقاد است. یک دستگاه که نام همراه دارد، علاوه بر آن که همراهی و باهم بودن بین افراد را کاهش داده است، از سویی دیگر با توجه به استفاده های بی جا و فرصت سوز، به معضلی علی حده بدل گشته است. 

استفاده از تلفن همراه در کشورهایی که سازندگان آن بوده و هستند به مراتب کمتر از ایران است. فرهنگ اس ام اس بازی چیزی است که این روزها-خصوصا با آمدن وی چت، وایبر و تانگو- در ایران، رکورد جهانی را شکسته است.

تاسف آنجا بیشتر به میان می آید که بدانیم ارتباطات الکترونیک در دنیا سبب شده تا تعصبات قومی و نژادی و همینطور تحقیر اقوام و نسبت دادن صفتی عمومی به یک شهر یا قوم رنگ ببازد، اما در ایران خصوصا پیامک های مشحون از توهین به مردمان یک شهر و قومیت های خاص گشته است که قطعا ضدانسانی و ضداسلامی و همینطور نشان دهنده بحران هویتی و اخلاقی است.

این بحران را « استریوتایپ کردن» می خوانند. استریوتایپ یک معضل فرهنگی و روانی است که به معنای نسبت دادن صفاتی عمومی به یک جمع، قوم و یا نژاد و ملت است و نیز اینکه صفاتی به فردی با توجه به جمع و قوم و نژادی که به آن تعلق دارد نسبت داده شود.

در دنیای غرب با توجه به روند ریشه‌دوان هویت فردی و فردگرایی و نیز روند توسعه ارتباطات مجازی، حتی ارتباطات جمعی نیز به محیط خصوصی و فردی کشانیده شده است. برای مثال فردی یا افرادی در دو سوی دنیا با هم دوست می شوند، یک کمپین تشکیل می دهند و کسی در یک سایت همسریابی با فردی در قوم و شهر دیگر آشنا می شود و نه دیگر با همسایه و فامیل خود. 

اما به راستی در ایران چه اتفاق ناگوار اخلاقی در جریان است که علی رغم ثمرات مثبتی که پدیده هایی مانند تلفن همراه در دنیا داشته اند، بالعکس خود تلفن همراه ابزار مهمی در تحقیر قومیت ها و به اصطلاح استریوتایپ گشته است؟!

به نظر میرسد لزوم رجعت به فرهنگ ایرانی -اسلامی که فرهنگ اصیل و حقیقی این مرز بوم است، آن ضرورتیست که مضار و معایب بهره گیری از تکنولوژی های جدید را به حداقل و از سویی فواید آنها را به حداکثر می رساند. این گونه نه جان تخریب می شود و نه جهان یا به تعبیری دیگر نه انسان و نه طبیعت. در این میان رسالت دستگاه های فرهنگی، بیش از همه عیان و مهم است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن سلگی

تقدیم به استاد کاشی


درود به ساحت استادی که ساعت آزادی را به ما نشان داد

و امروز

هرروز با این ساعت بیدار می شویم و می زییم


استادی که مارا رها از ریا کرد

استادی که آغوشش برای انتقاد باز است

قاموسش از اعتقاد آزاد لبریز است و از اعتقادپرستی آزاد

تقدیم همه قدمهایم به استادی که مارا راه رفتن آموخت، اما مسیر و مقصود را به خودمان سپارد.


تقدیم به استادی که ما را از بنیان سفت و سست و شکننده بنیادگرایی رهاند

باری، «هر آنچه سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود.»

سخت ترین و خشک ترین درختان برای قطع شدن آماده اند؛ شایسته تبر اند.


استادی که آموخت آب باشیم؛ زلال و گوارا و روشنی بخش

 روشنایی آب باشیم نه آتش؛ 

آب باشیم و هم پر عطش


استادی که نه تنها قلم، که الم را به ما آموخت

چه دردهایی که منشاء لذت ماست. آنچه ابن سینا می گوید؛ دردی مانند دردخداجویی که منشا لذت است؛ دردی مانند درد ناشی از فشاردن دستانمان توسط مادر، پدر و یا استادی مانند دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی.


قلم عرق شرم می ریزد؛ چگونه توصیف کنم مردی پاک دامن و راست گفتار، دور از دروغ و دور از قدرت را؟


شاید این قدرت قلبی و معنوی استاد، محصول دوری از قالب هاست و دوری از تقلب ها؛


استاد!

چه انقلابی راستین تر از دید تو و دیدار تو

تقدیم همه غم هایت به من

همه هم هایت

شاید رستگار شوم

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن سلگی

ایرانی‌ها پروانه‌اند!


ایرانی‌ها در باغ هستند، اما بر باغ نه
اگر بر باغ نرویم، بر باد خواهیم رفت

 

پس از انقلاب ارتباطات، عصر اطلاعات و جامعه شبکه ای، هویت‌ها آن‌چنان متلون و متنوع  شده‌اند که دیگر نمی‌توان براحتی از هویت ملی و نظایر آن سخن گفت و استریوتایپ‌ها و کلیشه‌هایی را به ملتی یا قومی نسبت داد، اما کماکان در هر جغرافیایی و هر برش زمانی می‌توان از پاره‌ای ارزش‌ها و صفات نه لزوما مشترک، بلکه مشابه در میان گروهی از انسان‌ها سخن گفت.

عقل ایرانی را در تمثیلی دوگانه از باغ توصیف خواهیم کرد؛ نخست این که ایرانی همچون پروانه‌ای است که از گلی به گلی می‌نشیند، گل را می‌بوید و می‌بوسد (نقش زیبای احساس شاعرانه و پروانه‌وارش را بر شمع هستی می‌کشد و در شوریده‌ترین حالت در این شعله جذب و حتی ذوب می‌شود) اما نمی‌تواند تصوری از کل باغ داشته باشد. باری، کل گرایی و از فراز دیدن، باری سنگین برای ذهنیت ایرانی است؛ همین است که فیلسوفانی بزرگ چون غربیان نداشته‌ایم. نگاه فرازگونه عقلانی و دیدن کل باغ از بالا و سپس نگاه همه‌جانبه و نقاد بدان کاری است که علی‌الاغلب ایرانی در آن ناکام بوده است. ازین‌رو، وقتی به سراغ اندیشمندان ایرانی و تاریخ اندیشه ایرانی می‌روی، سردرگم می‌شوی که چگونه می‌توان تاریخ اندیشه ایرانی را طبقه‌بندی کرد و شرحی ساختارمند از آن ارائه داد. مشکلی که به هیچ روی در نگارش تاریخ اندیشه غرب وجود ندارد.

شاید درعرفان توانسته ایم کمی پر بگیریم و کل باغ را ببینیم، اما عرفان نگاهش شهودی بوده و نتوانسته نگاهی ساختمند و کل‌گرایانه از باغ را به ما بدهد؛ نگاهش به بالا بوده و پایین را شایسته نظر ندانسته است.

عرفان، چشیدن است تا دیدن (چشیدن فراتر از دیدن و دیدن فراتر از دانستن است). عرفان، ذوقی یا چشیدنی است و نمی توان آن را چندان به دیگری منتقل کرد؛ ویژگی علم حضوری- در برابر علم حصولی- همین است؛ قرار نیست از معلومی به مجهولی یا حتی عکس آن برود.

افزون بر اینها، علامه اقبال لاهوری به درستی گفته است که ایرانیان هرگز نتوانسته‌اند همچون هندوها عرفان را در زندگی به کار بگیرند. یک عارف هندو وقتی به وحدت وجود می‌رسد، آن را در تمام زندگی اش کاربردی می‌کند؛ آن‌سان که برای دیگران هم کاربردی باشد.

بنابراین با دو مشکل عمده در تاریخ اندیشه و عرفان مواجه هستیم؛ عدم درک کل گرایانه و عقلی و ساختمند از هستی یا همان باغ و دوم؛ ناتوانی برای کاربردی کردن اندیشه و باورهایمان.

این دو مشکل،  ریشه ای باستانی دارد. زرتشت، مانی و مزدک نتوانسته اند نگاهی منظومه‌مند به جهان ارائه دهند و محقق در بررسی اندیشه‌های این سه تن، مادام به مشکل طبقه‌بندی و صورت‌بندی برمی‌خورد. عرفانی و کنایی‌بودن هم به این مشکل دامن می‌زند تا محقق دامان خود را از سودای یافتن عقلی نظامند برچیند. زرتشت که توانمندترین و خلاق‌ترین اندیشمند ایرانی است، به خوبی توانسته امشاسپندان هفت‌گانه را بر گرد اهورامزدا بچیند. «أشه» را به منزله مهمترین امشاسپند و نماد نظم، درستی و راستی توصیف می‌کند و با عنوان اردیبهشت مورد خطاب قرار می دهد. سپس پادشاهی خوب –که سمبل آن بهمن است- را به برقراری نظم  احضار می‌کند. این همه در حالی است که نمی‌توان به درستی فهمید که زرتشت قایل به خدای واحد است یا حاکمیت دوخدا در زمین؛ یعنی سپنتامینو و انگره‌مینو. بنابراین، در بنیانی‌ترین اندیشه وی نیز تناقض و تردید وجود دارد.

درباره مانی و مزدک هم باید گفت که مانی مقلد اندیشه‌های یونانی درباب تفکیک جهان ماوراقمر و ماتحت قمر بود. مزدک نیز رجعتی دوباره به زرتشت و بازخوانی آن بوده است. هر سه اندیشمند آنچنان سرشار از اسطوره ها هستند که علی‌الدوام از درک عقلی و ساختمند می گریزند.

تنها زرتشت است که اندیشه‌های عمیق و بدیعی دارد، اما وی نیز هرگز نخواسته و شاید هم نتوانسته منظومه‌ای برای افکارش تدارک ببیند.

در پایان این نکته را مورد تأکید قرار می‌دهیم که می‌بایستی تفکیک مشخصی میان منظومه‌مندبودن و نظم داشتن قایل شد. منظومه اشاره به رابطه مکانیکی و یا ارگانیکی میان اشیاء وامور دارد؛ اما نظم می‌تواند میان امور و اشیاء بی نیاز از هم نیز وجود داشته باشد، مانند آن چه روی میز مستقل از یکدیگر وجود دارد.

در پس هر بی‌نظمی، نظمی وجود دارد و از نظم خودجوش یا تئوری آشوب یا بی‌نظمی منظم (Chaos) سخن گفته‌اند. برای همین، ممکن است تفکر عرفانی ابن عربی بسیار منظم باشد، اما منظومه‌مند، شناختی و هندسی نیست؛ نمی‌توان با ابتنای آن نگاهی از بالا یا نزولی و انتقادی به امور یا همان باغ افکند، بلکه نگاه آن از زمین به آسمان و صعودی است. حتی اگر بتوان نگاه وی را منظومه مند دانست، اما به هر روی از بالا، شناختی، نقاد و کاربردی نیست.

 نه تنها عرفان، که فلسفه نیز در تاریخ این مرز بوم، بیشتر مشق مرگ و معطوف به جهان دیگر بوده است. مسائل این‌دنیایی که در فلسفه یونانی این همه مورد توجه بوده است، جایگاه چندانی در تاریخ ما ندارد.

بهره دومی که می‌خواهیم از تمثیل باغ ببریم و سخن را به پایان برسانیم، این است که ما ایرانیان به سبب عدم درک کل‌گرایانه، به محض دیدن خاشاکی یا خاری در اثر یک فرد یا رفتار یک فرد، از او دلسرد می‌شویم، اگرچه خود سراپا خار باشیم. در حالی که زیبایی باغ در کنار درخت و گُل و نهر جاری وهر چه که هست، خاشاکها وخارها، گِل و لای باغ و نظایر آن به عنوان کلیت و تمامیت باغ است. این نکته اخیرالذکر، نکته دیگری در رابطه با وجه شناختی و قوه داوری ایرانیان است. در روزمره هم می‌بینیم که اگر هزاران خوبی به کسی روا داشته باشیم، در اثر یک بدی همه آن خوبی‌ها فراموش می‌شود و دشمنی براحتی جای دوستی می‌نشیند.

روی این ملحوظات، ایرانیان در باغ هستند، اما بر باغ نه؛ یعنی نمی‌توانند از بالا به باغ نگاه کنند و به شناختی کل‌گرایانه برسند. البته باید یادآوری شود که ایرانیان همه چنین نیستند و نبوده‌اند، اما همان کسانی هم که توانسته‌اند نگاه نزولیِ غیرعرفانی به باغ داشته باشند، هرگز شعاع دیدی به وسعت همتایان غربی خود نداشته‌اند؛ ابن سینا و فارابی و امثالهم اگر بهره ای از نگاه کل گرایانه داشته اند، به لطف تأسی از فیلسوفان یونانی بوده است. اینان منظومه‌مند بوده‌اند، اما منظومه‌مند بر باغ نه، بلکه نگاه آن ها به خارج از باغ بوده و آسمان را می نگریسته اند. حتی در تأمل در نفس و احوال خود یا سر در گریبان و درون خویش آسمان را می جُسته‌اند.

فرجامین آن که اگر بر باغ نرویم، بر باد خواهیم رفت. جهان امروز با پیچیدگی‌های زایدالوصف و سرعت خیره‌کننده، بیش از هر زمانی نگاه منظومه‌مند، از بالا، نقاد و کاربردی را می‌طلبد.

 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن سلگی

عزلت به مثابه مواجهه تراژیک-تروماتیک؛ راه تغییر جهان /با اشاره ای به درک عشق از دست رفته


تنها با زیستن درمیان ویرانه ها و درک زندگی به مثابه یک مغاک است که می توان به رخدادگی رهنمون شد. بدون مواجهه تروماتیک با زندگی و درک ژویسانسی آن هرگز نمی توان امید واقعی را مزمزه کرد. گاهی وقتها باید با تنهایی و سرگردانی اینهمان شد تا ازاین رهگذر بارقه های امید را زنده کرد. اعتراف به شکست و قبول آن بهتر از چنگ زدن به فانتزی هایی است که گرچه درابتدا لذتبخشند، ولی درنهایت ما را گرفتار فتیشیسمی می کنند که فرجام نهایی آن روان نژندیست.

در زندگی لحظات بسیاری وجود دارد که درک تروماتیک و دردناک تلخی ها بهتر از درک نکردن درد و حتی شادی بیهوده است. محض نمونه، سخن یکی از دوستانم مصداق مرجح بودن مواجهه ترومانیک است :«خیلی بهتر است که این واقعیت تروماتیک را درک کنیم که نمی توانیم ازدواج کنیم و شرایط آن را نداریم تا این که الکی دلمان را خوش کنیم و به سمتی دختر مطلوب خود برویم و چند وقتی را هم با یکی سروکله بزنیم و اعصاب و پولمان را هم ازدست بدهیم ودست آخرآن فرد ما را رها کند.»

بسیاری اوقات، نومیدی خوشایند است و بسی خوش تر از امید واهی. ذکر جمله ای از ژان پل سارتر گفتنی است که : «ناامید شو، پس به خودت تکیه کن». باری، لحظه ای که انسان از همه ملول و مسلول می شود، آن لحظه می تواند به خود بر شود و به خود تکیه کند و حتی از خود نیز فرا رَود.

همچنین می توان از فواید افسردگی نیز سخن گفت، هرچند این افسردگی از جنس ماخولیایی باشد. در ماخولیا فرد در اثر حرمان عشق از دست رفته، خویشتن را تهی می بیند، درست برخلاف فرد عزادار که در ماتم عزیز از دست رفته، نه خود را، که جهان را تهی می بیند.

هم ماخولیا  و هم عزا می توانند به نگاه اخلاقی و بی آزارشدن ما کمک کند. بیمار ماخولیایی کسی است که خود را مقصر می داند. چه بسا کسان دیگر هزاران بار مقصرتر از این بیمار باشند، اما احساس تقصیر نکنند، اما چون ماخولیایی قبل از بیماری، وجدانی بیدار و حساس داشته است، دچار این بیماری می شود و خودسرزنشی دارد.

همچنان که وجدان خیلی حساس می تواند به بیماری منجر شود، حتی یک سرماخوردگی، مانند یک افسردگی می تواند به نگاه اخلاقی بیانجامد.به هیچ روی درصدد دفاع از ماخولیا یا افسردگی نیستم، صرفا در پی آنم تا بگویم که وضعیت های تلخ و درک این تلخی، می تواند از تلخی و نیز از پیدایی یک تلخی جدید بکاهد. حتی در مورد افسردگی، اگر شخص مواجهه ای تروماتیک داشته باشد و افسردگی اش را بپذیرد، این آغاز درمان اوست و نیز نشانه ای ازفکر سالم؛ فکری که توانسته درد را درک کند.

بیمار ماخولیا که مدام در سرزنش خود می نوازد، نیاز به نوازش دارد؛ آن هم از سوی خود و مواجهه تروماتیک با این موضوع که معشوق از دست رفته، موجودی استثنایی نبوده است. او نیاز به مواجهه  تروماتیک و تراژیک دارد تا پی به این داستان ببرد.

در وجود هر معشوق، دندان های نیشی وجود دارد که برق آن، عشق را می سوزاند؛ این جا با نقد پانکتئوم (معادل نقد سینتومی لاکان) که رولان بارت از آن سخن می گوید، باید نیشتر نقد را در گذشته فرو برد و با نشانه شناسی، با پرهیز از سرزنش خود، دیگری را نیز برای از دست دادن عاشق ملامت نکرد. چراکه رسانتیمان و کینه نیز خود گران‌دردی است و دری ازدرد را بر ما می گشاید و درّ درمان را از ما می رباید.

حاصل سخن آن که در کنار نومیدی عاطفی، اما امید عقلانی و نقاد که مواجهه ای واقع گرا را می طلبد، می تواند به دگرگونی ما و رهایی از وضعیت های آسیب‌زا منجر شود.

حاشیه هایی بر متن

- سخن فروید را باید یادرآوری کرد: «انسان موجودی تروماتیک است» . با نگاه فروید، همواره باناکامی در آرزوها و امیال مواجه هستیم. باید توجه داشت تجویز درک تروماتیک درد برای کسی است که نمی تواند درکی دیونیزوسی- الهی از مرگ داشته باشد و برای شادی حیات پس از مرگ  آن را دوست بدارد. (گفتنی است نگاه فروید، صرفاً یک نگاه مادی است. در حالی که انسان در پی عزت نفس و تعالی است؛ عزت نفس و تعالی جویی که کارل راجرز- روان‌درمانگر بزرگ قرن بیستم- آن را از شروط سلامت روانی عنوان می کند).

- تروماتیک اشاره به ضربه ای بودن یک امر دارد. امر تروماتیک صورت جدید مواجهه فلسفی کلاسیک یا اعجاب آمیز است؛ هر دو به تحیر فرد منجر می شوند و فرد را از روزمرگی خارج می کنند. همچنان که کارل راجرز، زندگی بر طبق نقشه از پیش تعیین شده را یکی از نشانه های بیماری روانی می داند.

- در طب شکستگی تروماتیک در برابرشکستگی مرضی است که حاصل تهی بودن و پوکی استخوان هاست. حال در امر روانی، شکستهایی که حاصل ضربه و رخداد هستند، قابل درمانترند تا شکستهایی که حاصل پوکی و تهی بودن شخصیت است؛ این قسم شکست ها به سادگی قابل جبران نیست.

-شاید به کاربردن بیمار برای فرد ماخولیا یا حتی افسرده تعبیری بس منفی باشد و کارل راجرز در برابر فروید به درستی از نامیدن فرد درمان جو به عنوان بیمار اباء داشت و خود این اطلاق کلمه بیمار را سبب از دست رفتن روحیه فرد می دانست. البته شاید بیمار هم تعبیری خیلی بدی نیست. بسیاری ازافراد سالم با عارضه های روانی، استرس ها و بیماری ها مقطعی و سطحی دست و پنجه نرم می کنند؛ همچنان که بسیاری از افراد سالم در طول سال با بیماری سرماخوردگی مواجه می شوند.

 - ایده راجرز مبنی بر آن که درمانگر نباید به بیماری پی ببرد و این خود درمانجو است که می بایستی به بیماری اش پی ببرد، عزیمتگاهی درخشان برای مدعای ماست؛ مواجهه تروماتیک بیمار با امر دردزا و پذیرش این درد به عنوان امری تراژیک. مراد این کوتاه از تراژیک، آن چیزی است که در فلسفه نیچه مطرح می شود. انسان تراژیک با غرور بر لبه جهان راه می رود؛ از جهان خارج نمی شود، اما در جهان هم نیست؛ بر لبه آن است. درست در لحظه تراژیک شدن است که روح از بیماری به سلامت می رسد. بر لبه راه رفتن مانند کار یک بند باز است که باغرور و شجاع صورت می گیرد. تراژیک بودن به معنای بله گویی به هستی و درک دردهاست. این پذیرش، لزوماً به معنای ستودن شرور یا دست از مبارزه کشیدن با آنها نیست.

- ویتگنشتاین بهترین راه تغییر در جهان را عزلت از آن می داند؛ برای مثال فردی که بیمار است، با پذیرش بیماری و دوستداری آن بیشتر بر آن مسلط می شود و آن بیماری کمتر در وی اثر می گذارد تا زمانی که به طرزی وحشت بار به بیماری حمله می کند.

 او باید حتی در طی درمان نیز با پذیرش بیماری به عنوان بخشی از زندگی و نگاهی به فراسوی بیماری و زندگی جاوید، در آشتی با بیماری خویش قرار بگیرد؛ این گونه بخت بیشتری برای زنده ماندن و نیز درمان خواهد داشت.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن سلگی