انسان

زندگی آگاهانه در زندآگاهی زندگی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علوم سیاسی» ثبت شده است

برنامه‌ریزی برای علم سیاست، آری یا نه؟

دیدگاه - علم و فن آوری
شماره : 13930804001329
93/08/05 - 03:01
نگاهی به علم سیاست در ایران
برنامه‌ریزی برای علم سیاست، آری یا نه؟

برخلاف علوم طبیعی و فنی، علوم انسانی حاصل ضرورت‌هایی تاریخی و نیز سطح بالایی از برنامه‌ریزی بوده است. یکی از مهم‌ترین ضرورت‌ها، بحران سرمایه‌داری بوده است.

یک ملاحظه کل‌گرایانه در باب علوم انسانی در سطح جهانی

به‌طور کلی علوم در غرب، به‌طرزی برنامه‌ریزی‌نشده و طبیعی شکل گرفته‌اند. اما در آن بلاد، علوم انسانی نسبت به علوم طبیعی و فنی، از این حیث مستثنی است؛ یعنی برخلاف علوم طبیعی و فنی، علوم انسانی (به استثنای فلسفه که دانشی کهن و دیرین است) حاصل ضرورت‌هایی تاریخی و نیز سطح بالایی از برنامه‌ریزی بوده است. یکی از مهم‌ترین ضرورت‌ها، بحران سرمایه‌داری بوده است که بیش از هرکس، کارل مارکس در قرن نوزدهم بر آن انگشت تأکید می‌گذارد. پس از توجه به این بحران، علوم انسانی همانند مدیریت، علوم سیاسی و جامعه‌شناسی، با مصبوغ و مسبوق به مارکسیسم، اما با گرایشات متنوع محافظه‌کارانه، چپ و لیبرال پا به عرصه گذاشت. در واقع علوم انسانی جدید، علوم تکنیکی و وابسته یا مرتبط به تکنولوژی است و از این حیث، سرشت، سرگذشت و سرنوشت آن با دانشی مانند فلسفه متفاوت است.

مفهوم برنامه‌ریزی، مفهومی بس مهم است که باید در مطالعه‌ی تاریخ علم در غرب و ایران، آن را مورد نظر داشت. تا قبل از جنگ جهانی دوم، غرب برای اداره‌ی جامعه، توجهی به طرح و برنامه نداشته است، بلکه تمامی امور در روندی طبیعی و زیسته یا عرفی پیش رفته است. اولین برنامه‌ریزی بزرگ در غرب، به طرح مارشال برای بازسازی اروپای بعد از جنگ جهانی دوم بازمی‌گردد.

علاوه بر این، سیاست‌های کینزی و نوکینزی بعد از بحران سرمایه‌داری (رکود بزرگ سال‌های 1932-1929)، پای برنامه‌ریزی از بالا و نقش غول‌آسای دولت را در آمریکا و اروپا گشود.

در ایران، از همان آغاز پیدایی علوم، علوم حاصل برنامه‌ریزی از بالا و جریانی غیرطبیعی بوده است. دارالفنون که توسط امیرکبیر تأسیس می‌شود، واکنشی است به عقب‌ماندگی ایران (رهبر انقلاب در دیدار نخبگان به عقب‌ماندگی ایران تصریح فرمودند: «با وجود شتاب پیشرفت‌های علمی، عقب‌ماندگی‌ها به قدری زیاد است که ایران هنوز نتوانسته به جایگاه شایسته‌اش دست یابد»1 از این رو، ایران کماکان در سطحی از وضعیت عقب‌ماندگی به سر می‌برد) و اقدامی بود برنامه‌ریزی‌شده و دولتی برای توسعه‌ی ایران که با وجود تمامی ویژگی‌های خوب، اما از آنجایی که جنبه‌ی آموزشی داشت و عاری از پژوهش بود و نیز علوم انسانی را به میان نیاورده بود، رهاورد چندانی نداشت.

از همان آغاز، دانشگاه‌ها نیز در ایران تا سال‌هایی قبل از انقلاب، صرفاً مدرسه بوده‌اند؛ یعنی تنها جنبه‌ی آموزش و تقلید از غرب داشته‌اند. در سال‌های اخیر نیز که پژوهش و مقالات علمی تولیدشده در ایران به رقم خوبی رسیده است، اما این سطح پژوهشی از آن سطح ابداع مورد نظر و سازگار با سند چشم‌انداز به‌دور است. همچنان‌که رهبر انقلاب در دیدار با نخبگان، تولید علم را با تولید مقاله متفاوت دانستند و فرمودند: «مقالات علمی تولیدشده به ثبت ابداع بینجامد و ناظر به نیازهای درونی کشور باشد.»2

نکته‌ی بعدی اینکه تکنولوژی در غرب، حاصل پیشرفت علوم بوده است، در حالی که در ایران غالباً پیشرفت علوم مرهون پیشرفت تکنیک بوده است. علی‌الاغلب، ابتدا یک تکنولوژی وارد شده و فراگیری دانش آن و نیز ایجاد توسعه و دانش‌های مرتبط با آن، پس از آن آمده است.

از این رو، علم در ایران از دو حیث دچار تأخر است. علوم انسانی که خود در غرب، نسبت به تکنولوژی و علوم طبیعی دچار تأخر است، این‌بار در ایران نیز تأخر دیگری را تجربه کرده است. محض نمونه، دارالفنون هیچ نقشی برای علوم انسانی نتوانست و نخواست که قائل شود.

آنچه در فوق در باب علوم انسانی آمد، درباره‌ی علوم سیاسی نیز صادق است. علاوه بر این، اکنون با پدیده‌ای به نام برنامه‌ریزی برای تغییر سرفصل‌ها و محتوی دروس در رشته‌ی علوم سیاسی مواجه هستیم که نگرانی‌هایی را در برخی محافل، خصوصاً محافل روشن‌فکری برانگیخته و مخالفان زیادی را در برابر طرح‌های بومی‌سازی علوم سیاسی نهاده است.

در این میان، با نگاهی به تجربه‌ی غرب که نظر به بحران سرمایه‌داری به سمت علوم انسانی پیش رفته است، آیا در ایران، علاوه بر بحران کلی عقب‌ماندگی، نظر به بحران فرهنگی و هویتی که ماحصل پدیده‌ای (معنی پدیده با معنی پروژه و پروسه متفاوت است) به نام تهاجم فرهنگی است، نمی‌تواند به سمت برنامه‌ریزی برای تغییر علمی برود که از همان آغاز و خاستگاه خود در غرب با برنامه‌ریزی و ضرورت تاریخی به وجود آمده است؟ پاسخ مبرهن است؛ یعنی این امر اگرچه مطلوب نباشد، اما مقدور و محمود است. در عین حال، پرهیز از شتاب‌زدگی، سطحی‌نگری و لزوم بردن این بومی‌سازی در محافل علمی در ابتدا و سپس در محافل دولتی، ضرورتی است که می‌تواند به توسعه‌ی این علم حتی در دنیا نیز کمک کند و بی‌تردید این روند، روندی است که نیازهای بومی را دریافته و مسئله‌واره‌های ایران را حل می‌کند. در غیر این‌صورت، مسائل به‌جای حل شدن، منحل شدن را خواهند چشید. این امر، مستلزم حوصله (که رهبر معظم انقلاب در دیدار اخیر با نخبگان آن را از لوازم نخبگی معرفی و تحت عنوان «حوصله‌ی تحسین‌برانگیز برای پیگیری و مداومت» بیان فرمودند)3 است. به بیانی ماندگارتر، قله و صدر توسعه، نیازمند سعه‌ی صدر است.

توصیه‌ای آیین‌نامه‌ای

از حیث آیین‌نامه‌ای نیز تشویق پژوهشگران به تحقیق درباره‌ی موضوعات بومی، راه‌گشاست. برای مثال، در تصویب موضوعات پایان‌نامه‌ها، حل مشکله‌ای در بستر ایران و اسلام در اولویت و نیز تشویق آیین‌نامه قرار بگیرد. برای این منظور می‌توان پاداش‌هایی، نه لزوماً در ارزش‌گذاری علمی، اما دست‌کم در پژوهانه‌ها و حمایت‌های مالی در نظر گرفت. ارزش این رویه وقتی بیشتر مبرز می‌شود که به یاد داشته باشیم که در ژورنال‌های خارجی یا ISI و محافل آکادمیک و پژوهشی بین‌المللی و خارجی، به موضوعاتی که به شناخت آن‌ها از ایران، اسلام و به‌طور کلی تمدن‌ها و فرهنگ‌های غیر (غیر از خود آن‌ها) کمک می‌کند، توجه و اقبال بیشتری نشان می‌دهند. برای این منظور، به‌جای نهضت ترجمه‌ی آثار غیرفارسی به فارسی، ترجمه‌ی آثار فارسی متقدم و متأخر در زمینه‌ی تحقیق ایرانی و اسلامی، برای ارتقای جایگاه علوم سیاسی و نیز سایر شقوق علوم انسانی، به صواب و ثواب نزدیک‌تر است. این‌گونه می‌توان شاهد رنسانسی جدید در آینده‌ای نه چندان دور برای علوم مزبور بود.

پیش به‌سوی جهانی شدن صادراتی

رنسانس غرب (قرون پانزده و شانزده میلادی) تا حد چشمگیری مرهون ترجمه‌ی آثار اسلامی بود؛ همچنان‌که رنسانس سنی در قرون دوم و سوم هجری مرهون ترجمه‌ی آثار یونانی بوده است. در این میان، رنسانس شیعی که در دوران صفویه از حیث علمی، فرهنگی و تمدنی رخ می‌دهد، رنسانسی عاری و بی‌نیاز از نهضت ترجمه بوده است.

به هر روی، در عین تقبیح نکردن و حتی شایسته دانستن ترجمه‌ی آثار غربی (خصوصاً آثاری که درباره‌ی ما نوشته شده است)، لازم است تا توجه و تخصص خود را عمدتاً مصروف حوزه‌های بومی خود کنیم که هنوز بسیاری از پاره‌ها و مناطق آن متصرف نشده و بکر است. سپس ترجمه‌ی آثار فارسی امروز خود برای بهره‌گیری غربیان و سایر اهالی گیتی، ضرورتی راه‌گشا برای «جهانی شدن صادراتی» و محدود نماندن به «جهانی شدن وارداتی» کنونی است.

سیاست و سعادت

انتقادی که همواره از علوم سیاسی و جامعه‌شناسی غرب می‌شود این است که علوم سیاسی و جامعه‌شناسی غربی و به تبع آن، جامعه‌شناسی سیاسی غربی، سعادت و فلاح انسان را ندیده است و مکان و امکان دیدن آن را مسلوب و مصلوب می‌سازد. به‌عنوان نمونه، علم مدنی فارابی (این فیلسوف سیاسی بزرگ اسلام)، که سعادت (نه به معنای خوشبختی، بلکه به معنای رستگاری؛ چراکه دست بر قضا، خوشبختی حاصل انگاره‌های علوم انسانی نوین، اعم از مارکسیستی و لیبرالیستی، خصوصاً لیبرالیستی است که آن را در پیوندی وثیق و لاینفک با رفاه تعریف می‌کنند) را ملحوظ قرار می‌دهد، در برابر جامعه‌شناسی نوین قرار داده می‌شود. فراسوی این مباحث، باید دید آیا علوم سیاسی کنونی توانسته به خوشبختی به‌عنوان مفهومی زمینی و حداقلی مدد برساند و از آلام دنیوی مردم بکاهد؟

سیاست که ارسطو از آن به‌منزله‌ی ارباب علوم یاد کرده است، آیا در عرصه‌ی عملی توانسته نقش مؤثری ایفا کند؟ در غرب، قرابت و همکاری لاینفکی میان عرصه‌ی علمی و عملی سیاست وجود داشته و دارد. میان پولیتیسین‌ها (سیاست‌مداران) و پولیتولوگ‌ها (سیاست‌شناسان) همواره رایزنی و هم‌فکری وجود داشته است. اجماع نخبگان، که از آن به‌عنوان لوازم توسعه یاد می‌شود، امری است که در تاریخ غرب وجود داشته است، اما این‌سو داستان به‌گونه‌ای دیگر است.

پیش به‌سوی اجماع

در مباحث توسعه، عدم اجماع میان نخبگان ابزاری و فکری از دلایل عقب‌ماندگی ذکر می‌شود. توضیح اینکه در بحث اجماع میان نخبگان ابزاری و فکری، آن چیزی که در ایران شایع است اینکه نخبگان ابزاری یا به عبارتی عرفی‌تر، مدیران اجرایی، نخبگان فکری یا علمی را متهم به عمل‌گرا نبودن، غیرواقع‌بین ‌بودن و بی‌تجربگی می‌کنند. از آن‌سو، نخبگان فکری یا علمی نیز اجرایی‌ها را متهم به نداشتن نگاه علمی و کارشناسانه می‌کنند. این شکاف یکی از عمده‌ترین شکاف‌های ساختاری و فرهنگی خصوصاً در کشورهای جهان سوم است. علاوه بر این شکاف، شکاف میان خود نخبگان فکری و خود نخبگان ابزاری نیز به‌صورت مستقل امری است که ضعف مضاعف و علی‌حده‌ی روند توسعه در کشور را به دنبال خواهد داشت.

اجماع نخبگان علمی سیاسی و نخبگان عملی سیاسی، به‌طور کلی هم از لوازم توسعه و توسعه‌ی سیاسی است و هم از لوازم توسعه‌ی علم سیاست. بنابراین برخلاف نظر عده‌ای از مخالفان بومی‌سازی و اسلامی‌سازی علم سیاست، علم سیاست و به‌طور کلی علوم انسانی بدون اجماع نخبگان اجرایی یا ابزاری و نخبگان علمی یا فکری به «فرجامین» نزدیک نخواهد شد و کماکان در «فرودین» باقی خواهد ماند. این‌ گونه علم سیاست در ایران، حداقل به سیاست دنیا کمک خواهد کرد و همچون علم سیاست در غرب به خوشبختی و رفاه منجر خواهد شد.

اگرچه مطلوب سیاست در اسلام، همان چیزی است که امام محمد غزالی از آن تحت عنوان «سیاست اتمّ» یا «سیاست دنیا و آخرت» یاد می‌کند، اما در نگاهی حداقلی باید گفت بدون توجه به الزامات ایرانی و اسلامی و نیز نیازهای ایرانی و اسلامی، سیاست در ایران و برنامه‌های پژوهشی و اجرایی آن، سیاست دنیا نیز نخواهد بود.

لزوم نگاه کل‌گرایانه

در کنار الزام مزبور، لزوم اقدامی جامع برمبنای نقشه‌ی جامع علمی کشور و دخیل بودن تمامی بخش‌ها، همان نگاه کل‌گرایانه‌ای است که به پیشرفت همه‌ی علوم، نگاه بینارشته‌ای و چندرشته‌ای، منظومه‌مند شدن و انتظام امور، پیشرفت دانش‌بنیان جامعه در تمامی امور و نیز استقلال از منابع زیرزمینی و اقتصاد خام‌فروش می‌شود که رهبری معظم در همایش امروز نخبگان بدان اشاره فرمودند.

رهبر انقلاب در رابطه به نگاه کل‌گرایانه‌ای که مقتضی پیشرفت است، فرمودند: «نقشه‌ی جامع علمی کشور می‌تواند وظایف همه‌ی بخش‌ها را در این روند مشخص کند.»4

و«باید با تلاش برنامه‌ریزی‌شده‌ی همه‌ی دستگاه‌ها، یک زنجیره‌ی کامل و یک شبکه‌ی عظیم تولید علم ایجاد شود که همه‌ی بخش‌ها و اجزای آن مکمل یکدیگر باشند و هم‌افزایی کنند.»5

علم سیاست و عالمان سیاست نیز باید با نگاه بینارشته‌ای و چندرشته‌ای در رابطه‌ای ارگانیک و غیرمکانیکی با سایرها حوزه‌های علمی و نیز در تعاملی سازنده-نقادانه‌ی غیرمخرب با نهادهای سیاست‌گذار و مجری سیاست، جدّ و جهد خود را بر گره‌گشایی از مشکلات این مرز و بوم و حتی بشریت قرار دهند.*

منابع:

1، 2، 3، 4 و 5: بیانات مقام معظم رهبری در دیدار نخبگان، 30 مهر 1393.

محسن سلگی

دانشجوی دکترای اندیشه‌ی سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی

منبع: برهان

انتهای متن/

 

 

©2015 Fars News Agency. All Rights Reserved
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن سلگی

ژیژک و مشکله ی نئولیبرالیسم

خبر را در صفحه اصلی ببینید
خبر را چاپ کنید
۹۳/۱۱/۲۳ - ۱۳:۰۰
شناسه خبر : ۱۱۱۴۸۳
ژیژک و مشکله ی نئولیبرالیسم؛

انقلاب اسلامی و سرمایه داری آمریکایی

نظریه های «پایان بخش» که عمدتاً بعد از انقلاب اسلامی، تضعیف ایدئولوژی را نقطه عزیمت خود قرار داده، با تبلیغات بی محابا در صدد القای این پنداره بوده اند که پایان تاریخ یعنی حاکمیت بی چون و چرای سرمایه و مشخصاً سرمایه داری آمریکایی.

گروه اندیشه سیاسی فرهنگ نیوز - محسن سلگی*: دانیل بل از پایان ایدئولوژی و فرانسیس فوکویاما از پایان تاریخ سخن گفته اند. این گونه نظریه ها، با به کوس درآوردن زنگ پایان تاریخ و مرگ ایدئولوژی مقدمه‌چین اسارت انسان و کشیدن رگهای مبارزه از تن انسان و جامعه بوده اندنظریه هایی که عمدتاً بعد از انقلاب اسلامی، تضعیف ایدئولوژی را نقطه عزیمت خود قرار داده و با تبلیغات بی محابا در صدد القای این پنداره بوده اند که پایان تاریخ یعنی حاکمیت بی چون و چرای سرمایه و مشخصاً سرمایه داری آمریکایی.

نقدهای اسلاوی ژیژک بر این مدعاها و نیز نقدهایی که بر منتقدین پست مدرن سرمایه داری وارد می کند، نشان از نااصیل بودن آن ادعاها و این نقدها دارد. پست مدرن ها نیز با زیر سایه پاک کن قراردادن مفاهیمی مانند ایدئولوژی، امکان مبارزه و نقد جانانه را از انسان ها سلب و عملاً به عنوان جاده صاف کن سرمایه داری و لیبرالیسم ظاهر می شوند. از این رو، اندیشه های غربی حتی در شاخه پست مدرن و ضدمدرن نیز عملاً خدمتگذار اندیشه های مدرن، ارزش های متصلب غربی و در برابر انقلاب اسلامی هستند.

روی این ملحوظات، تتبع عده ای از صاحب فکران وطنی که با نقد پست مدرن به محاجه با مدرنیته و مدرنیسم می پردازند، تا حد زیادی نقض غرض و پارادوکسیکال است. در ادامه خواهیم دید که نقدهای خود ژیژگ نیز واجد همان تناقض گویی و نااصیل بودن نقدهای پست مدرن است، نقدی که هرگز به بنیان های جامعه غربی که همانا بی دینی و سوبژکتیویسم ماتریالیستی است نمی رسد و در همان سطح فرومی ماند.

 آن چه در پی می آید مجملی از نقدهای ژیژک به سرمایه داری- چه شاخه امریکایی آن و چه شاخه چینی – است و نشان از عمق بحران در جامعه سرمایه داری و اصول سرمایه دارد. در نهایت، این سطور مدعی است که جز با توسل به مبانی اسلامی که انقلاب اسلامی پرچمدار آن در گیتی است، نمی توان به نقد بن فکنانه و انقلابیِ سرمایه داری و اصول مادی حاکم بر جوامع سرمایه داری دست یازید.

بدون شک یکی از شناخته شده ترین فیلسوفان و نظریه پردازان فعلی جهان، اسلاوی ژیژک به شمارمی آید. این فیلسوف اسلوونیایی یکی از منتقدان پروپاقرص سرمایه داری نولیبرال و همچنین گرایشهای سکتاریستی و ارتدکس مارکسیستی محسوب می شود و به همین اعتبارکمتر کس یا جریانی است که از تیغ برّان انتقادات وی مصون بماند. ژیژک در مورد موضوعات متنوعی اظهارنظر می کند و سلسله مقالات و کتابهای متعددی را در باب سینما، رمان، سیاست و اقتصاد نگاشته است.

ستون فقرات تحلیل های ژیژک ملهم از آراء فیلسوفانی چون هگل و لاکان است. وی با توشه گیری از اندیشه های لاکان برآن است با شالوده شکنی از نظم نمادین- بخوانید قانون و مناسبات حاکم بر جامعه- نوعی وضعیت اضطراری و ابتدا به ساکن ایجادکند که در این وضعیت، انسانها فارغ و رها از قیود و اجبارهای قانونی و غیرقانونی، طعم شیرین آزادی را بچشند. ژیژک، سرمایه داری را نظامی معرفی می کند که با بهره کشی از انسانها و مستغرق نمودن آنها درگرداب ماشینیسم و مصرف گرایی، از حقیقت درونی و وجودیشان دور می کند و از این رهگذر یک نظام یکدست ساز و متحدالشکلی را ایجاد می کند.

ژیژک، سرمایه داری را از بیخ و بن به چالش می گیرد و این نکته را متذکرمی شودکه کثرت گرایی مورد ادعای حامیان نظام سرمایه داری، پلورالیسمی سترون و انتزاعی است که نسبتی با شرایط عینی و تاریخی جامعه ندارد. از منظر گفتمان ژیژکی، تا زمانیکه نتوان عناصر و دقایق سازنده نظام سرمایه داری را به چالش گرفت، سخن گفتن از آزادی بیان و اندیشه، حرفی مهمل وگزافه گویی بیش نیست. این نظریه پرداز چپ گرا، براین نکته تأکید می ورزد که لیبرالیسم و به طریق اولی، سرمایه داری مانع و رادعی عمده بر سر راه تحقق حاکمیت مردم است، چراکه در نظام های لیبرال دمکرات، رأی اکثریت مردم به اشکال مختلف نادیده انگاشته میشود. مدلول این سخن بدان معناست که در نظام سرمایه داری رأی اکثریت زمانی به رسمیت شناخته می شود که مغایر با اصولی چون بازار آزاد و حقوق بشر لیبرالی نباشد.

ژیژک به تأسی از آراء و نظرات کسانی چون والتر بنیامین و توشه گیری از مکاتبی چون رمانتیسیزم، سورئالیسم و آنارشیزم، با هر نوع نهادسازی و سیستم های اثباتی مخالفت می ورزد و بر این نظر اصرارمی ورزد که حساب دمکراسی را از لیبرالیزم می باید جدا کرد. او هرگونه این‌همانی میان دمکراسی و لیبرالیزم را مردود می شمارد و در برابر آراء کسانی چون فرید زکریا که لیبرالیزم را بر دمکراسی مرجح می دارند موضع گیری می کند و بر این گزاره زکریا که لیبرالیزم و اصول منتسب به آن یعنی بازار آزاد و فردگرایی مهمتر از دمکراسی-بخوانید رأی اکثریت مردم- است خط بطلان می کشد.

ژیژک از بخیه زدن لیبرالیزم به دمکراسی شکوه می کند و از دمکراسی مشارکتی یا بی واسطه حمایت به عمل می آورد. او دمکراسی های پارلمانی را سم مهلکی جهت خشکاندن نهال دمکراسی حقیقی می داند، چراکه به زعم وی در  لیبرال دمکراسی، این الیت ها و گروهای ذی نفوذ هستند که از طریق اتکا به رسانه های دیداری و شنیداری بر جهت گیری های عمومی تأثیرمی گذارند و با صرف مبالغ و هزینه های هنگفت از کسانی حمایت به عمل می آورند که به محض ورود به پارلمان یا نهاد ریاست جمهوری به جای آنکه درصدد رفع و رجوع مشکلات توده ها باشند، از منافع صاحبان سرمایه و مکنت نگاهبانی می کنند.

ژیژک نه تنها بر حامیان لیبرال دمکراسی که بر مبلغان پسامدرنیزم نیز می تازد و این نحله نوظهور فکری را به دلیل زیر سایه پاک کن قراردادن مفاهیمی چون ایدئولوژی و تضاد طبقاتی زیر ساطور نقد خویش می نشاند. این فیلسوف بلندآوازه، پاشنه آشیل اندیشه های کسانی چون فوکو و لیوتار را کنارگذاشتن مفهوم ایدئولوژی و جایگزین کردن آن با مفهوم گفتمان می داند. از نظر ژیژک، امروزه انکار و نقد ایدئولوژی به این نگرش روشنفکری دامن می زند که تضاد را به تفاوت تبدیل می کند و منطق افق شناسایی متقابل بین هویت های مختلف را بدون توجه به ماهیت تضاد روابط قدرت موجد و منطق خاص مبارزه طبقاتی ستایش می کند. ژیژک در مقابل روند رو به تزاید سیاست زدایی از زندگی اجتماعی که تحت عنوان سیاست هویت و  بعضی از نظریه های جهانی شدن صورت می گیرد، براهمیت غیرقابل تقلیل زنده نگه داشتن نقدایدئولوژی تاکید می کند.[۱]در گزاره فوق الذکر، ژیژک به وضوح با آموزه ای مورد وثوق پست مدرن ها از جمله مفاهیمی چون گفتمان، هویت، مرگ سوژه، مرگ طبقه و پایان فراروایت ها خصومت می ورزد و این سخن را به میان می آورد که پسامدرنیزم ایدئولوژی سرمایه داری نولیبرال است که با به اهتزاز درآوردن پرچم مرگ سوژه و مخافت با آرمان گرایی، زمینه لازم برای سلطه قاهرانه نولیبرالیزم را هموارمی کند. 

ژیژک با توشه گیری از مفاهیمی چون زیست سیاست (Bio politics)که کسانی چون فوکو در باب آن داد سخن سرداده اند، وضعیت کنونی مردم دنیا را  نوعی طاعون زدگی معرفی می کند که این بیماری مهلک در اقصی نقاط گیتی ریشه دوانیده و آدمیان را به موجوداتی مخلوع الید تبدیل نموده و به زبانی نیچه ای اگرسخن برانیم انسان از حیوان ناطق به ناطق حیوان بدل گشته است. در این نظام پارانویید و خشن که لب لباب آن حاکمیت لجام گسیخته منطق سود و سرمایه سالاری است، ارزشهای انسانی چون اخلاق، نوع دوستی و عدالت به محاق می رود و انسان بما هوانسان از حیزانتفاع ساقط می شود. ژیژک مصداق بارز نقض فاحش حقوق بشر را مردمان نگون بختی که به خاطرفقدان امکانات اولیه زندگی فوج فوج جان می دهند و کسی را یارای مقابله با شبح جنگ و بی خانمانی و گرسنگی نیست می داند. نمونه عینی دیگر از نقض حقوق بشر،کاهش فزاینده حقوق تأمین اجتماعی اقشارآسیب پذیرجوامع غربی است که به وقت و نا وقت از جانب دولتهای نولیبرال تحت فشارهای طاقت فرسایی قرار می گیرند. ژیژک فیلسوفی آیرونیک و بداهه نواز است که درصدد بیقراری نظم موجود و بن فکنی از سیستم های به زعم خویش متصلب سیاسی، فکری واجتماعی است. او با اعلام وفاداری خویش به مفهوم ایدئولوژی به تأسی ازآلتوسر- فیلسوف نامدار چپ گرا- بر این نکته تأکید می ورزد که ایده ها یا بازنمایی هایی که ایدئولوژی را می سازند تنها وجوه انتزاعی یا معنوی ندارند، بلکه وجوه مادی نیز دارند. دستگاه های ایدئولوژیک دولت تجسم واقعی ایدئولوژی هستند و ایدئولوژی ما را به مثابه سوژه هایی انسانی می سازد و به ما احساس دروغین انسجام و ضرورت عاملیت ما در جامعه را می بخشد.[۲] ژیژک از مفاهیمی چون طبقه،تضاد و دیالکتیک دفاع می کند، منتهای مراتب او در برابر مارکسیزم ارتدکس و به طریق اولی استالینیزم موضع گیری می کند. ژیژک برخلاف اسلاف خویش که ازمنظر اقتصادی مسائل اجتماعی-اقتصادی را کنکاش می کردند، سیاست و فرهنگ را برجسته می کند و از این رهگذر به مصاف با بنیادگرایی چپ و راست می رود و باسازه شکنی او از مفاهیمی چون حقوق بشر لیبرالی و اقتصاد آزاد، درصدد پیاده سازی نوعی آنارشیزم فکری و پراتیک است.

روش شناسی این فیلسوف نومارکسیست، دیالکتیک منفی است. رهیافت اوصرفاً وجهی سلبی دارد و بارها این سخن رابه میان می آوردکه"ما فقط می دانیم که چه نمی خواهیم؟"او آنجا که می باید از مرحله تبیین به مرحله تبین گذرکند، زبان و قلمش می لنگد و عاجز از ارائه راهکاری ایجابی جهت ساختن جامعه ای آرمانی و بهین است. این فیلسوف آیرونیک، دایره انتقادات خویش را متوجه نظام کمونیستی چین نیز می کند و با ادبیاتی شداد و غلاظ، این کشور کمونیستی را یکی از خشن ترین نمونه های سرمایه داری ها در جهان برمی شمارد، چراکه به زعم ژیژک، سرمایه داری چینی علاوه بر خصلت استثمار نیروی کار، که مقوم نظام سرمایه داری است، از لحاظ سیاسی نیز رویکردی انحصارطلبانه دارد و به همین اعتبار است که او سرمایه داری غربی وآمریکایی را صدها برابر انسانی تر از سرمایه داری چینی قلمداد می کند. این فیلسوف چپ گرا- بخوانید چپ آمریکایی- از پوپولیسم به معنای دخالت توده ها در امرسیاسی دفاع تمام قدی می کند و از این رهگذر همبستگی خویش را با جنبش های توده ای و جنبش وال استریت اعلام می دارد.

ژیژک، فیلسوف طناز و چموشیست که بنا به گفته خویش، هیچ جریانی را از تیغ تیز انتقاداتش بی نصیب نمی گذارد .او به ناگه،وضعیت حاکم و معمول و معهود جامعه را به هم می ریزد و گسل ها و شکا ف های موجود در جامعه را به رخ مخاطبان خویش می کشد. وی، از رخت بربستن ارزشهای استعلایی درجهان نیچه ای، آه و فغان بر می آورد و بر این نظر اصرار می ورزد که در نظام سرمایه داری، خواستهای راستین آحاد مردم به محاق می رود و جای آن را خواستها و نیازهای کاذب می گیرد.

از نظرگاه این متفکر اسلوونیایی، در سامانه سرمایه داری کپی، جای اصل رامی گیرد و صنعت فرهنگ با عمومی کردن فرهنگ، درصدد متحدالشکل کردن جامعه و برقرای نظامی توتالیتاریستی است. در این میان، رسانه ها به عنوان استوانه سرمایه داری نولیبرال، نقش مهمی در جعل و تحریف واقعیات ایفا می کنند. محض نمونه در آگهی های تلویزیونی که بخش اعظم برنامه های این رسانه ها را پر می کنند، به دروغ این نکته به مخاطبان القا میشودکه درصورت مصرف خمیردندان سفیدکننده، دندانهای زرد و جرم بسته در مدت زمان کوتاهی سفید می شوند و این درحالیست که سخن، سخنی یاوه و به دور از حقیقت است. منتها، آنچه دراین گیرودار اهمیّت پیدا می کند این است که در جهان امروز برخلاف نظر مارکس، مردم خیلی خوب می دانند که آن خمیر دندان سفیدکننده، هرگز دندانهای آنها را سفید نخواهد کرد ولی با وجودالتفات نسبت به این امر،آن خمیردندان رامی خرند![۳] ژیژک،این نکته رامطرح می کند که هرگفتمانی برای آن که بتواند طیف وسیعی از مخاطبان را گرد خویش جمع کند می باید یک روکش مبلی را به عنوان دال مرکزی گفتمان خویش انتخاب کند. من باب مثال، سرمایه داری دال مرکزی آزادی رابه عنوان نقطه گره گاه خویش برگزیده است و از این طریق دال های شناور مرتبط با این دال مرکزی را مفصل بندی نموده است. ژیژک در ادامه افاضات خویش خاطرنشان می کند وظیفه یک منتقد سرمایه داری این است که به مخاطبان خویش این نکته را متذکر شود که دال مرکزی هرگفتمانی، روکش و روتوشی بیش جهت پوشاندن حس قدرت طلبی و فزون خواهی نیست و منتقد می باید با نقد سینتومی –تعبیر لاکان- پوچی و پوکی گفتمانها را برملا کند.

حال سؤال اساسی که به مجرد طرح آموزه های ژیژک به ذهن متبادر می شود این است که آیا ژیژک می تواند به عنوان صورت مثالی و متفکر اصیل ضدسرمایه داری در جهان مطرح باشد؟ پاسخ منفی است. باوجود اینکه ژیژک یکی از قله های رفیع آنتی کاپیتالیسم در جهان محسوب می شود ولی او به دلیل گسست از مبانی دینی و لاهوتی و وقع ننهادن به مفهوم نصرت الهی در معادلات جهانی، هرگز نمی تواند در کسوت و قامت متفکری اصیل و ضدسرمایه قدعلم کند. ژیژک در بهترین حالت، سوپاپ اطمینانی بیش جهت تداوم و ابقای نظام سرمایه داری نیست. او به دلیل عدم ارائه گفتمانی منسجم و در افتادن در وادی سوررئالیسم و کلبی مسلکی-اتهامی که ژیژک متوجه پست مدرن ها می کند- هرگز قادر به درک عمیق و حقیقی مشکلات جهان امروز نمی شود.

ژیژک از مظالم و سبعیت های سرمایه داری می نالد، اما او هرگز اشاره ای به ریشه های حقیقی مشکلات و مصائب مردم جهان اشاره نمی کند. او متوجه این نکته مهم نیست که سوسیالیسم و  سرمایه داری در اصول و مبانی اختلاف چندانی باهم ندارند، چراکه هر دوی اینها گرفتار دیو­زدگی و سوبژکتیویسم هستند، ادوار و اکوار حاکم بر جهان امروز شیطانی است و مادامیکه این ادوار و اکوار تغییر پیدا نکند و رنگ و بویی روحانی به خود نگیرد، هیچ تغییری میسور و مقدور نخواهد بود. بیخود نیست که علیرغم ژست ضدآمریکایی ژیژک، او از جانب همان رسانه ها و دانشگاه هایی که برآنها می تازد مورد تکریم و تقدیس قرار می گیرد و روزی نیست که آراء و نظرات او سرخط خبرگزاری ها و تتیر اول روزنامه های معتبر دنیا نباشد.

امثال پست مدرن ها و فراپست مدرنهایی مانند ژیژک فقط می توانند نشانه ای بر ذات متناقض سرمایه داری غربی باشند. اینان هرگز نه بدیلی برای آن دارند و قادر به نقد بنیادینی بر آن هستند. این تنها انقلاب اسلامی است که هم در نظر و هم در عمل، کاخ سرمایه داری را سست و لرزان کرده است.

پی نوشت:

[۱]. Fabio Vighi and Heiko feldner,”Ideology  Critique or   Discourse Analysis?European  Journal  of   political  Theory,Vol.۶.No.۲.۲۰۰۲,p.۱۴۲.

[۲] .Louis  Althusser,Selected  Text,(London:Longman,۱۹۹۹),pp.۱۵۳-۱۵۸.

[۳] .Tony  Myer,Slavoj  Zizek,(London,Routledge,۲۰۰۴).p.۶۴.

دانشجوی دکتری اندیشه سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن سلگی