انسان

زندگی آگاهانه در زندآگاهی زندگی

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بی‌حجابی، آزادی زنان یا مردان؟!

تاریخ انتشار : یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۴۱
 
پیامبر(ص) فاقد فرزند ذکور بودند، از این‌رو صرفاً از طریق زن امتداد نسل پیدا کردند. به نظر می‌رسدخواست الهی به آن بوده تا از این طریق مسلمانان متوجه بزرگی مقام زن گردند. معصومیت پیامبر(ص) از طریق دامان پاک حضرت زهرا(س) ادامه یافت تا امروز که مردی چون امام سیّد علی خامنه‌ای از همان ثلاله پرچم‌دار راه پیامبر(ص) و فرزندش زهرا(س) گشته است.
بی‌حجابی، آزادی زنان یا مردان؟!
سرویس فرهنگی جهان نیوز - محسن سلگی: رهبر معظم انقلاب در تاریخ 15 اسفند 1392 طی بیانات در دیدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى، اظهار داشتند که آرامش ظاهری جبهه‌ی مسلط جهانی - یعنی همین قدرت‌های سنتی‌ای که در دنیا حاکم بودند، چه قدرت آمریکا، چه قدرت‌های اروپایی؛ که یک آرامشی داشتند این‌ها از لحاظ اقتصادی، از لحاظ رسانه‌ای، از لحاظ استقرار اجتماعی در داخل کشورهای‌شان و یک آرامشی به‌ظاهر بر زندگی این‌ها حاکم بود - امروز به‌هم خورده، نشانه‌های این به‌همخوردگی را انسان می‌بیند.

با نگاهی دقیق، یکی از نشانه های به هم خوردن تعادل و آرامش غرب در بعد اجتماعی را می توان در وضعیت زن و به طریق اولی در وضعیت خانواده دید. در همین رابطه، مقام عظمی ولایت، مسیر گفتمان غرب در خصوص زن را به سمت سراشیبی سقوط، انحطاط و سرافکندگی خوانده و «مردواره کردن» زن و التذاذ جنسی مرد از زن را دو بخش اصلی گفتمان غرب درباره زن عنوان فرموده‌اند. 

در واقع در تحلیل این سخنان باید گفت که همین مردواره کردن زن نیز در جهت التذاذ مردان در اثر عریانی بیشتر زنان و در نتیجه دسترسی آسان‌تر به آنهاست. برای مثال وقتی زنان شبیه مردان لباس بپوشند، برای مردان، دیدن ابدان و اندام آنها به مراتب سهل‌تر است. به بیان ساده‌تر و دقیق تر «بی‌حجابی، آزادی زنان نیست، آزادی مردان است.» 

پیش‌قراول مردوارگی زن در غرب، جنبش‌ها و مکاتب فمینیستی بوده‌اند. البته در گرایش‌های فرعی فمینیسم مانند «فمینیسم لاکانی یا تحلیلی» برمرد نشدن زنان و پرهیز زنان از مردوارگی تأکید می‌شود، اما از آنجایی که این مکاتب به شناخت فطرت تحریف‌نشده انسان-که تنها از بطن و ظاهر قرآن تحریف‌نشده شناخته می‌شود- دسترسی ندارند به بیراهه رفته و جملگی در عمل به مردوارگی زنان منجر خواهند شد. 

رهبر انقلاب به نیکی اشاره فرمودند که گفتمان حقوق زنان در غرب کاملاً حساب شده و سیاسی است. برای نمونه، جان استوارت میل که در سال۱۸۶۱ اولین رساله-انقیاد زنان-را در باب حقوق زنان در غرب نوشت، در همین رساله حملات زیادی را متوجه زنان کرد که چرا در امور خیریه و کمک به فقرا حضور فعال دارند. 

او با این انتقاد، زنان را از حیث ناعاطفی بودن و یا درجه عاطفی بودن همچون مردان طلب کرده است و بر آن بوده که زنان عامل فرهنگ امدادی در جامعه هستند، در حالیکه از منظر لیبرالی او هر کسی باید بر اصل خودخواهی و خودیاری(Self Helping) متکی باشد و اصل کمک به دیگری و ایثار، اصلی باطل است.

مقام معظم رهبری به درستی بر این نکته انگشت تأکید گذاشتند که: «نگاه کاسب کارانه به ظرفیت زنان در مسائل اقتصادی از جمله اشتغال و نگاه تحقیرآمیز به زن و تنزل دادن او به وسیله ای برای اطفای شهوات مردان، مبانی دیگری است که تفکرات غربی را درباره زنان، کاملاً ظالمانه و متحجرانه ساخته است.»

ایشان تأکید دارند که افتخار کردن به حضور بالای زنان در مناصب اجرایی، دیدگاهی غلط و انفعال در برابر گفتمان غربی است. به بیان ایشان آن‌چه که باید مایه افتخار باشد، تعداد بالای زنان روشنفکر، فعال فرهنگی و سیاسی و مجاهد است. همچنان‌که نیچه به عنوان متفکری منتقد مدرنیسم می‌گوید، زن در مقام کارمند می‌تواند «کتیبه‌ای کوبیده بر سر دروازه جامعه مدنی» باشد. او در جایی دیگر می‌گوید زن در نظام غربی فقط برای دوباره نیرو گرفتن مردان است.

برخلاف قاطبه متفکرین و مکاتب غربی- من‌جمله مسیحیت تحریف شده- اسلام و خصوصاً مذهب شیعه، مقام انسان کامل را نیز برای زنان ممکن و طبیعی می‌شمارد. بنا به همین قاعده، مقام معظم رهبری در بیانات ۳۰ شهریور سال۱۳۷۹ زن را در عین توصیه به حفظ ظرافت‌های زنانه، عواطف جوشان، صفا و درخشندگی به مجاهدت در میدان‌های ارزش‌های معنوی- مانند علم، عبادت، تقرب به خدا، معرفت الهی و سیر وادی‌های عرفان دعوت می‌کند. 

آن‌چنان‌که می‌دانیم پیامبر(ص) فاقد فرزند ذکور بودند، از این‌رو صرفاً از طریق زن امتداد نسل پیدا کردند. به نظر می‌رسدخواست الهی به آن بوده تا از این طریق مسلمانان متوجه بزرگی مقام زن گردند. معصومیت پیامبر(ص) از طریق دامان پاک حضرت زهرا(س) ادامه یافت تا امروز که مردی چون امام سیّد علی خامنه‌ای از همان ثلاله پرچم‌دار راه پیامبر(ص) و فرزندش زهرا(س) گشته است.

حضرت مریم(ع) نیز بی‌واسطه هیچ مردی، حضرت مسیح(ع) را به دنیا می‌آورد و این فرصت خوبی بود تا زن در غرب نیز دارای مقامی مقدس شده و دیگر به عنوان وجودی وابسته و منفعل به تصویر کشیده نشود، اما متأسفانه آبا کلیسا امثال آگوستینوس و آکویناس و... تصویر خیلی تاریک و منفی از زن نشان دادند و مسیحیت را بیش از پیش تحریف کردند. بدین ترتیب غرب حتی در بخش تفکرات مذهبی خود، غالبا نگاه زن‌ستیز یا دست کم نامنصفانه درباره زن دارد. نگاهی که مسیحیت را تحریف می کند و کلیسایی که مسیحیت و نگاه مسیح(ع) به زن را تحریف می کند، بی تردید نگاهی غیر الهی و مورد خواست شیطان بوده است.

در رابطه با انتقاد از مواضع غرب درباره زن، مقام معظم رهبری نگاه مادی و غیرالهی به هستی و جهان را ریشه انحراف عمیق تفکرات غربی درباره زن برشمردند. ایشان خاطرنشان کردند: غربی ها به دلایل مختلف، مسأله زن را بد فهمیده اند اما همان فهم غلط و تباه کننده را سکه رایج دنیا کرده اند و با هوچی گری، مجال حرف زدن به دیگران و مخالفان را نمی دهند.»

ایشان افزودند: «البته باید از دیدگاه غربیها درباره ابعاد مختلف مسأله زن آگاه بود اما باید با ایستادگی در مقابل مرجعیت این افکار، ذهن را از این تفکرات «کهنه اما نو نما» و «خائنانه اما ظاهراً دلسوزانه»، تخلیه کرد چرا که این تفکرات، مطلقاً نمی تواند هدایت و سعادت جوامع بشری را به دنبال بیاورد.»

رهبر انقلاب در تبیین نو نگاه درست به زن- به عنوان مقامی که به بیان ایشان شناخت آن از شناخت خانواده لاینفک است- «پرهیز و دوری کامل از فرآورده های غربی» را مورد تأکید قرار داده‌اند.

روی این ملحوظات، پرهیز از تفکرات غربی، حتی آنجایی که توسط کلیسا مطرح می شود و یا آنجایی که توسط فمینیست هایی که دفاع افراطی از زن می کنند، به نفع خود زنان است. همچنان که رهبر انقلاب با استناد به برخی مقالات و کتابهایی که در غرب درباره اوضاع واقعی زنان، منتشر می شود فرمودند: اگر می خواهیم نگاه ما به مسأله زن، «سالم، منطقی، دقیق و راهگشا» باشد باید از افکار غربی در مسائلی نظیر اشتغال و برابری جنسی کاملاً فاصله بگیریم.»

منابع: 
- بیانات مقام معظم رهبری مورخه ۱۳۷۹/۰۶/۳۰ و ۱۳۹۲/۰۲/۲۱ و ۱۳۹۳/۰۱/۳۰
- میل، استوارت، انقیاد زنان، ترجمه علاءالدین بروجردی، تهران، انتشارات هرمس،۱۳۹۰ 
- نیچه، فردریش، فراسوی نیک و بد، ترجمه داریوش آشوری، تهران، انتشارات خوارزمی، ۱۳۶۲ 
-انسانی، زیاده انسانی، ترجمه ابوتراب سهراب و محمد محقق نیشابوری، تهران، نشر مرکز، ۱۳۸۹
- برنارد، جسی، دنیای زنان، ترجمه شهرزاد ذوفن، تهران، نشر اختران،۱۳۸۴

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن سلگی

مصاحبه با دکتر کریم مجتهدی



اصطلاحات مدرن همه‌اش تظاهر و دروغ است/ فقه و کلام شیعه نه کاملاً معتزلی است و نه کاملاً اشعری

ایده‌آلیسم و از این قسم ایسم‌ها را زیاد به‌کار نمی‌برم، چون فکر می‌کنم تحریف افکار می‌کند. رئالیسم و ایده‌آلیسم دروغ است، تظاهر است این‌ها[این ایسم‌ها] دروغ است. این لفظ‌های ایسمی تحریف است.


گروه فرهنگی جهان‌نیوز ـ محسن سلگی: برای مصاحبه با شخص دیگری به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی رفته بودم، که در حین جستجو برای پیدا کردن اتاق شخص مصاحبه شونده به ناگاه متوجه حضور استاد کریم مجتهدی در یکی از اتاق‌ها شدم. نتوانستم بیش از یک عرض سلام و ادب در محضر ایشان باشم. پس از اتمام مصاحبه اول، باز به دفتر ایشان مراجعت کردم. بی‌مقدمه بحث از تئیسم و دئیسم و اشاعره و اعتزالی‌ها و نیز سنت فکری شیعه به عنوان تعادل‌بخش جریان اشعری و معتزله در خلال بحث از فردریش هگل پیش آمد. همگان استاد را به شناختی که از غرب، خصوصاً افکار فردریش هگل دارد، می‌شناسند.



متن زیر حاصل دیدار و گفت‌و‌گوی غیرمنتظره با این استاد فلسفه و چهره ماندگار ایران است. استاد مجتهدی هم‌اینک در هشتاد و سومین سال از عمر پربار خویش به عنوان هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی مشغول به تحقیق و فعالیت است.

جریان مشابه تئیسم و دئیسم(1) و نیز سنتزی که هگل میان این دو برقرار می‌کند در جهان اسلام نیز وجود داشته است؟

بله. اشاعره و معتزله جریان‌های مشابه – و البته نه معادل- در جهان اسلام هستند. نمی توان گفت معادل، چراکه هم اشاعره و هم معتزله نگاه توحیدی دارند. 

تفکر شیعه به طور کلی- مانند آن چه در تفکر شهید مطهری بیان می شود سنتز و تعادل بخش دو جریان اشاعره و معتزله است.

توجه کنید در بحث فلسفی از خدا، موقتاً با شرعیت کاری نداریم. در کلام به یک حکم منزل قایل می‌شوند، سپس آغاز بحث می‌کنند. فلسفه دین این‌گونه نیست، اما فلسفه دینی به لحاظ فلسفی همین‌گونه است؛ یعنی فلسفة دینی نیز مشابه کلام عمل می‌کند.

اما در نهایت باید بین این دو تعادل برقرار کرد. اگر اول وجود خدا را قبول می‌کنیم، این یعنی علم کلام یا همان تئولوژی که خیلی هم خوب و کارآمد است. اما اگر وجود خداوند را از لحاظ برهان عقلانی اثبات کنیم، این  فلسفه یا رویکرد فلسفی می‌شود. برای آن‌که به تعادل رسید ناچار باید از هر دو بحث کرد و یک باز از مفروض داشتن وجود خدا آغاز کنیم و باری دیگر ابتدا با صرف اتکای به عقل به مسئله وجود خدا بیاندیشیم.

یا به عبارتی بهتر باید با هر دو وارد بحث شد. یعنی هم از مجرای کلامی و هم از مجرای فلسفی. شیعه در همه چیز نگاه اعتدالی دارد.



البته استفاده از کلام نیز دو نوع است. متکلم‌ها هم دو نوع‌اند. یک عده اشعری هستند. که اعتقاد دارند عقل انسانی نمی‌تواند دربارة خداوند مطالب اصیلی ابراز کند، بلکه باید «تعبد» داشت. 

در واقع اینها میان «تعبد» و «تعقل» تقابل‌گذاری کرده‌اند. در آن‌سو و در مقابل این گروه و مسلک یک عده معتزله هستند که می‌گویند خدا به ما عقل داده است و با این عقل می‌توان اصول دینی را اثبات کرد. 

برای اشاعره حسن و قبح ذاتی نیست اما برای معتزله حُسن و قبح امری ذاتی است. به نظر اینها از حکم خداوند صرف‌نظر از این‌که بتوانیم آن‌را خوب بدانیم و یا بد بدانیم اجباراً باید از آن اطاعت کرد. 

اشاعره می گویند وقتی توسط دین گفته می‌شود دزدی نکن، از این گزاره باید اطاعت کرد. نباید و نمی‌توان گفت این حکم درست است و یا نادرست است، حسن است و یا قبح است.

ولی معتزله می‌گویند که عقل انسانی خودش باید تشخیص دهد. شیعه و فقه شیعه و کلام شیعه نه کاملاً معتزلی است و نه کاملاً اشعری. شیعه مبتنی است بر هم حکم خدا و هم حکم عقل.

این همان چیزیست که در کتب شهید مطهری به وضوح و برجستگی دیده می‌شود و شهید مطهری به‌درستی توانسته بود میان این دو- حکم خدا و حکم عقل- تعادل ایجاد کند و نیز میان روش اشعری و اعتزالی. 

این یک سنتز در فکر شیعه و در میا معاصران به‌طور مثال در شخصی مانند شهید مطهری است. در واقع این تعادل بخشی فکر شیعه نوعی سنتز است که حقیقت را بهتر از تفکر انحصاری اشعری و اعتزالی نشان می‌دهد. 
هگل بیهوده نمی‌گوید که حقیقت خود را در سنتز نشان می‌دهد.

در غرب نیز مشابه همین مباحث اشعری و اعتزالی مطرح شده است. گروهی جبری مسلک بوده‌اند (مانند اشاعره) و گروهی که طرفدار اختیار و یا گروهی که طرفدار عقل و عقلی مشرب بوده‌اند و گروهی طرفدار شریعت.

جایگاه خدا و حقیقت و نسبت آن با تاریخ در فلسفة هگل چگونه است؟


برای هگل همه چیز جنبه تاریخی دارد. در مسیر زمانه است و ارزش‌ها از زمانه بر می‌خیزد. در عصری ارزش‌هایی به‌وجود می‌آید که ممکن است در عصر بعدی نباشد. اصل برای هگل صیرورت است و خدا در صیرورت برای انسان متجلی می‌شود نه این‌که خداوند ذاتاً در صیرورت باشد.

بنابراین ذات خداوند ثابت است، اما درک انسان از خداوند است که در نگاه هگل متغیر و متاثر از زمانه است.

برای هگل همه چیز در تصرّم (گذر زمان) است معنا پیدا می‌کند. حقیقت در نگاه او امری زنده و پویا است، اینجا او مقصودی درباره خدا ندارد(یعنی با شما موافق نیستم که او خیلی به خدا توجه کرده باشد). 

بحث ایمان ما به خدا است. ایمان ما در صیرورت شکل می‌گیرد و همچنین مستحکم و یا مضمحل می‌شود. در واقع عقل در تاریخ – که اسم کتاب معروف او در فارسی است- نیز منظور تقریباً همین خداوند است. مستقیماً بحث خدا را به آن شکل مطرح نمی‌کند. 

او اینگونه می اندیشد که صلابت خدا در ایمان امروز ما به او هویدا می‌شود، که البته با او  موافق نیستم. صلابت خداوند فرازمانی و فرامکانی است. خود صلابت نیز وابسته به خواست الهی است. 

توجه کنید بحث هگل ایمان به خداست و او مستقیما چندان با خدا کاری ندارد. او می گوید من ایمان دارم اما این ایمان من ممکن است بیشتر و یا کمتر شود. ایمان من در سیر زمان استحکام می‌یابد و یا مضمحل می‌شود و این است و نه دقیقا بحث‌های خدا. بحث‌های هگلی پیچیده است. بگذارید یک مثال بزنم تا قضیه روشن بشود.

اگر کسی۲۰۰سال پیش می‌گفت در ۶ساعت از تهران می‌توان به پاریس رسید حرف دروغی تلقی می‌شد، اما امروز این امر یک حقیقت است. «زمان»، محک حقیقت است. زمان، حقیقت را اثبات و یا سلب می‌کند. 

در نگاه هگل، یک تصور عمیق و درست حتماً باید بعداً تحقق پیدا کند، اگر نیافت پس درست نیست و از ابتدا درست نبوده است. خود حقایق برای هگل جنبة تاریخی دارد. پس تاریخ حقیقت، اعتبار و حقانیت چیزی را نشان می‌دهد.

این اعتباری کردن و وابسته کردن حقیقت به زمان نوعی نسبی‌گروی است. اگرچه او حقیقت را انکار نمی‌کند اما به هر حال به حقیقت کشفی و از نوع دانایی و نیز شیءفی نفسه قایل نیست. گویی حقیقت شبه رخدادی است؛ مانند آنچه پست‌پست‌مدرن‌ها درباره حقیقت می‌گویند. پست‌پست‌مدرنهایی مانند اسلاوی ژیژک که ابتدا و بیشتر از هگل متأثر است و سپس از ژاک لاکان- در برابر پست‌مدرن‌ها که می‌گویند هیچ حقیقتی وجود ندارد قایل به نوعی حقیقت می‌شود آن‌هم از نوع «رخدادی»؛ یعنی حقیقت که در گذر زمان به وجود می‌آید، ساخته می‌شود و مرجعیت‌سازی می‌کند.

 مثلاً من به عنوان یک آدم عادی یک‌دفعه یک عمل شجاعانه انجام می‌دهم و کسی را نجات می‌دهم و پس از این تبدیل به یک سرمشق مرجعیت‌دار و مرجعیت‌زا برای دیگران می‌شوم. حقیقتی که هگل می‌گوید چقدر با این حقیقت رخدادی قرابت دارد؟

این عمل قهرمانانه در استمرار و صیرورت است که حقیقت پیدا کند؛ مضمحل می‌شود و یا استحکام پیدا می‌کند. حقیقت اگر محقق شود، محق است و اگر محق باشد محقق می گردد. در دستگاه هگل این گونه تفسیر خواهد شد.

معادل همان چیزی که هگل می‌گوید آن‌چه که عقلی است ماندنی است و آن‌چه ماندنی است، عقلی است.  در واقع این همان پیوندی است که هگل میان امر کلی و جزیی برقرار می کند. یک‌جور ایده‌آلیسم عینی در اندیشة هگل است(در عین حالی که با جوهر‌گرایی و شیء فی نفسه مخالف است). شما موافق این برداشت هستید؟. 

ایده‌آلیسم و از این قسم ایسم‌ها را زیاد به‌کار نمی‌برم، چون فکر می‌کنم تحریف افکار می‌کند. رئالیسم و ایده‌آلیسم دروغ است، تظاهر است این‌ها[این ایسم‌ها] دروغ است. این لفظ‌های ایسمی تحریف است. 

حالا خیلی الزامی برای به‌کار بردن اصطلاحات خارجی نمی‌بینم. این اصطلاحات مدرن همه‌اش تظاهر و دروغ است.
 شما هم زیاد این قسم اصطلاحات را به کار نبرید.

http://www.jahannews.com/images/docs/files/000347/nf00347535-2.jpg


از ظاهر که بگذریم، فحوای حرف شما درست است. هگل در برابر ایده آلیسم ذهنی، ایده‌آلیسم عینی را مطرح می کند. مثلا او بدین سبب نقاشی را ارج میگذارد که پیوند ذهن و عین است. یعنی نقاش آنچه را در ذهن دارد به عین می آورد و از این طریق هم عین و ذهن را پیوند می دهد و هم در عین حال چیزی فراتر از ذهن و عین و زیباتر از هردوی آنها در قالب نقاشی می آفریند.

دیدار شما خیلی غیرمنتظره بود و ما بدون مطالعه به مصاحبه آمدیم. در آخر می‌خواهیم توصیه‌ای درباره هگل‌خوانی برای ما داشته باشید.

این مطالب نیازمند عمق‌کاوی جدی است و در این گفت‌و‌گو‌ها نمی‌گنجد. بحث‌های روزنامه‌ای نیست. باید اول جزییات هگل را خواند. دست‌کم پدیدارشناسی او را خواند، آن‌وقت بحث درباره هگل مفیدتر و مفهوم‌تر خواهد بود. قبل از هگل باید افلاطون و ارسطو را خواند. بعد در عصر جدید بازتاب افکار سیاسی افلاطون و ارسطو را کار کنید. در قرون وسطی در غرب افکار اگوستینوس در کتاب شهر خدای او -که به فارسی هم ترجمه شده است- بخوانید و قص علیهذا. 

اکنون چه کتابی در دست تألیف دارید؟

کتابی درباره افلاطون و ارسطو

به نقاشی شاهکار رافائل که در آن افلاطون به آسمان اشاره می‌کند و ارسطو به زمین، اشاره‌ای داشته‌اید؟

اتفاقاً یک فصل همین کتاب را به همین نقاشی اختصاص داده‌ام.

با تشکر از شما از فرصتی که برای گفت و گو اختصاص دادید.


پی نوشت:

(1): تئیسم یعنی قائل‌شدن به وجود یک اراده قاهر در عالم که هر طور بخواهد بر عالم اعمال اراده می کند. یعنی باور به وجود خدای قادر مطلق که همه عالم از بنیاد از اوست. در مقابل تئیسم، نگاه رادیکال دئیسمی را داریم. دئیسم همه چیز را در طبیعت می جوید و به گونه ای افراطی خدا را دور از جهان و بدون قدرت دخالت در جهان می داند.

در غرب هگل نخستین کسی است که می خواهد میان دئیسم و ئئیسم یک پیوند برقرار کند. 
افزون بر این، هگل بین دو سنت قبل از خودش که یا تنها به ایده‌ توجه دارند و یا کسانی که صرفاً به ماده توجه دارند، پیوند برقرار می‌کند. از این رو هگل از نادرترین فیلسوفان غربی است که می تواند در سپهر ایرانی به کار آید و بومی سازی شود. خصوصا وجود تفکر وحدت‌گرا در اندیشه او در این رابطه حائز اهمیت است.                                                      


کد مطلب: 347535

آدرس مطلب: http://jahannews.com/vdcexf8xnjh8eni.b9bj.html

جهان نیوز

  http://jahannews.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن سلگی